از منظر یونگ آنچه موچب یکپارچگی خصیت انسان میشود، فرآیند فردیت یافتن یا تحقق خود است. این فرآیند خود شدن از نظر یونگ آن قدر طبیعی است که وی آن را غریزه میداند! اما برای دست یافتن به آن باید تلاش بسیار کرد تا به بلوغ و سلامت روان و تمامیت یک انسان کامل رسید. در واقع اساس نظریه یوگ دربارهٔ شخصیت سالم ایجاد توازن میان اضداد وجود است. دیدگاه یونگ آمیزهای شگرف از عرفان، روانشناسی و فلسفه است.
نظریه یونگ را به ویژه به علت تاکیدی که بر ناخودآگاه دارد، میتوان به عنوان یکی از نظریههای مهم روانکاوی به شمار آورد. با این وجود این نظریه با نظریه فروید تفاوتهای چشمگیری دارد. شاید مهمترین آنها از جنبه علمی و فلسفی و به خصوص روانشناسی، در این باشد که یونگ در ساخت روان آدمی، برای علیت و غایت اهمیت یکسانی قایل بود، در حالی که فروید تنها به جنبه علی انگیزههای بشر توجه میکرد. یونگ میگوید: انسان نه تنها به گذشته، بلکه به آرزوی آینده زنده است.
نظریه یونگ از جهت دیگری نیز با نظریه دیگران متفاوت است و آن از نظر اهمیتی است که او برای عوامل نژادی و تکاملی در ساخت شخصیت قایل است. یونگ شخصیت هر فرد را محصول تاریخ قرون و اعصار اجداد او میداند. مبنای شخصیت به نظر او قدیمی، ابتدایی، فطری، ناخودآگاه و جهانشمول است.
● سطوح ناهشیاری از نظر یونگ:
آشنائی با کلیات دیدگاه یونگ:
یونگ برای ناهشیاری دو سطح قائل است:
۱) ناهشیاری شخصی که درست زیر هشیاری قرار دارد و شامل تمام خاطرهها، آرزوها و سایر تجارب مربوط به زندگی فردی است که سرکوب و فراموش شدهاند. اما میتوان محتویات این بخش را به آسانی به خودآگاهی هشیار آورد، یعنی این سطح از هشیاری خیلی عمیق نیست. در واقع تجارب موجود در ناهشیاری شخصی بهصورت عقدهها گروهبندی میشوند و روی رفتار فرد تأثیر میگذارند. در اصل عقده، شخصیت کوچکتری است که در داخل کل شخصیت شکل میگیرد.
۲) ناهشیاری جمعی:
در زیر ناهشیار شخصی، ناهشیار جمعی قرار دارد که برای فرد ناشناخته است و تمامی تجارب نسلهای پیشین از جمله اجداد حیوانی ما را شامل میشود. ناهشیار جمعی شامل تجارب تکاملی جهان است و پایههای شخصیت را شکل میدهد. در واقع این بخش قدیمیترین نیروی شخصیت است. زیرا تمام رفتارهای زمان حال را شکل میدهد و نکته مهم این که ما به هیچ وجه از تجارب تکاملی ناهشیار آگاه نیستیم.
● کهن الگوها:
گرایشهای ارثی موجود در ناهشیاری جمعی Archetype که کهن الگوها آرچیتایپ نامیده میشوند، تعیین کنندهەای فطری تجربه روانی هستند که به فرد آمادگی میٔهند تا رفتاری همانند آنچه که اجداد وی در موقعیتهای مشابه از خود ظاهر میساختند بروز دهد. در میان کهن الگوها چهار مورد بیشترین بازتاب را دارد: نقاب ”پرسونا“، آنیما و آنیوس، سایه و خود.
▪ نقاب:
چیزی است که ما در تماس با دیگران بر چهره میزنیم این نقاب ما را بهگونهای که میخواهیم در جامعه ظاهر شویم نشان میدهد. ارتباط با افراد گوناگون نقشها یا صورتکهای گوناگون میطلبد؛ مادامی که شخص از وجود این صورتکها بر صورت اصلی خود آگاه است، نقاب بیضرر است؛ اما زمانی که شخص دیگر بازی نکند و تبدیل به آن نقش شود، سایر جنبههای شخصیت مجال رشد و پرورش نمییابند و انسان از خود راستین بیگانه میشود. تفاوت میان اشخاص سالم و ناسالم این است که اشخاص ناسالم خود را نیز همراه دیگران میفریبند. شخصیت سالم میداند چه وقتی چه نقشی را بازی کند و در همان حال طبیعت راستین درون خویش را میشناسد.
▪ آنیما و آنیموس
کهن الگوهای آنیما و آنیموس بدین معناست که هر شخص برخی از ویژگیهای جنس مخالف را از خود نشان میدهد. آنیما به معنای خصایص زنانگی در مردان و آینموس بیانگر خصایص مردانگی در زنان است. همانند سایر کهن الگوها، اینها از گذشته دورههای ابتدائی انواع اشی میشوند، که در آن مردان و زنان گرایشهای رفتاری و هیجانی را از یکدیگر میآموختند. در واقع تا فرد هر دو وجهه خود را بیان نکند نمیتواند به شخصیت سالم دست یابد.
▪ سایه
کهن الگوی سایه ”خود تاریکتر ما“ بخش پست و حیوانی شخصیت ماست، میراث نژادی است که از شکلهای پائینتر زندگی به ما رسیده است. سایه شامل تمامی امیال و فعالیتهای غیر اخلاقی، هوس آلود وضع شده است. یونگ نوشت که سایه ما را به انجام کارهائی وا میدارد که معمولاً انجام آنها را به خودمان اجازه نمیدهیم و پس از اقدام به این گونه اعمال، معمولاً اصرار میورزیم بر این که چیزی ما را به انجام این کار واداشت. به تعبیر یونگ آن چیز بخش ابتدائی طبیعت ماست. اما جنبه مثبت نیز دارد، سایه منبع برانگیختگی، آفرینندگی و هیجان عمیق است که همه اینها برای رشد کامل انسان ضروریاند. در واقع سایه سرچشمه خصایص لازم برای انسان کامل شدن است.
یونگ ”خود“ را مهمترین کهن الگو میدانست. ”خود“ با ایجاد توازن بین همه جنبههای ناهشیار، برای تمامی ساختمان شخصیت وحدت و ثبات را فراهم میکند. بدینسان خود تلاش میکند که بخشهای مختلف شخصیت را به یکپارچگی کامل برساند. یونگ آن را به کشش یا نیروی در جهت ”تحقق خود“ یا ”خود شکوفائی“ تعبیر میکرد.
مراد یونگ از خودشکوفائی عبارت بود از توازن و رشد کامل یا کمال همه جنبههای شخصیت، یعنی کاملترین رشد خود. زمانی که ”خود“ پرورش یافت، شخص با خویشتن و جهان احساس هماهنگی میکند. در واقع این کهن الگو به مثابه میزانی جهت همانند سازی هوشیار و ناهشیار عمل میکند و نقطه احساس هویت را از ”من“ به نقطهای میان هوشیار و ناهوشیار منتقل میکند. رسیدن به این آرمان میتواند محرکی باشد برای حرکت به سمت... کمال
او معتقد بود خود شکوفائی تا پیش از میان سالی به وقوع نمیپیوندد و این سالها (۵۴ـ۵۳) را سالهای بحرانی رشد شخصیت میدانست. یعنی یک زمان طبیعی انتقال که در آن شخصیت دستخوش تغییراتی لازم و مفید میشود از نظر یونگ مهمترین مرحله رشد شخصیت سنین میان سالی است. از نظر یونگ تنها براساس اصولی عقلی زیستن ما را از انسان کامل شدن باز میدارد. انسان کامل یونگ از تمامی جنبههای وجود خود آگاه است و هیچ یک از وجود شخصیتش بر او تسلط ندارد، بلکه همهٔ ابعاد شخصیت او به توازنی هماهنگ رسیدهاند.
به نظر یونگ، شخصیت یک سیستم انرژی نیمهبسته است که انرژی آن تااندازهای تامین میشود. او این انرژی یا نیرویی که شخصیت بر اساس آن فعالیت میکند را "نیروی روانی" مینامد. انرژی روانی، تجلی انرژی زندگی است که در واقع، همان نیروی بیولوژیک است. انرژی روانی مانند انواع دیگر انرژی از متابولیسم بدن نشات میگیرد. تعداد انرژی که برای هر یک از فعالیتهای روانی مصرف میشود، پویایی روانی آن فعالیت محسوب میشود. از نظر یونگ، انرژی روانی پدیده یا ماده مشخصی نیست. بلکه نوعی ساختار فرضی است. انرژی روانی به شکل خاصی در تواناییهای بالقوه یا بالفعل تجلی مییابد. از اینگونه تواناییها میتوان از تمایلات، خواستهها، توجه، گرایشهای فکری و عاطفی نام برد.
نظریه فردیت یافتگی
فردیت یافتگی یا تفرد در دوره میانسالی رخ میدهد و شخصیت فرد را از تعدد به وحدت و یکپارچگی سوق میدهد. در فرآیند فردیت یافتگی، جامع ترین کهن الگو «self» میان جنبه هشیار و ناهشیار هماهنگیایجاد میکند و فرد را از واقعیتهای درونی آگاه میکند.
در فرآیند فردیت یافتگی، جامع ترین کهن الگو «self» میان جنبه هشیار و ناهشیار هماهنگیایجاد میکند و فرد را از واقعیتهای درونی آگاه میکند. برای تبین فرآیند فردیت یافتگی شناخت ساختار شخصیت و طرح کهن الگوها در نظام یونگ لازم است؛ چراکه سازمان دهی و یکپارچه سازی کهن الگوها مقدمه خودشکوفای و رسیدن به خویشتن است.
الف) تبیین نظریه فردیت یافتگی / تفرد (Individuation) فردیت یافتگی فرآیندی است که شخص از طریق آن در دوره میانسالی به سوی تحقق «خود» حرکت میکند. اصل فردیت یافتگی در برابر حالت چندشکلی سرشت غریزی انسان بدوی، قد برافراشته است. یونگ فرآیند فردیت یافتگی را یکپارچه کردن چندگانگی و چندپارگی درونی فرد میداند.
تفرد، یعنی «فرد» شدن و از آنجا که «فردیت» شامل عمیق ترین، آخرین، و قیاس ناپذیرترین خصلت بی نظیر ماست، متضمن خودشدن شخص نیز هست؛ بنابراین میتوانیم تفرد را به «رسیدن به خود» یا «خودشکوفایی» ترجمه کنیم. برای توضیح و روشن شدن فرآیند فردیت یافتگی، لازم است ساختارهای شخصیت در نظام یونگ را بشناسیم.
فردیت یافتگی، فردشدن یک فرد است؛ زیرا در دوران کودکی، روان فرد هنوز تمایز نیافته است و در حقیقت کل پراکندهای است که فعالیت هشیار اندکی را نشان میدهد. همگام با رشد کودک، ساختارهای روان شکل میگیرند؛ یعنی آنها به طور مشخص تری از یکدیگر و در درون خود تفکیک میشوند.یونگ مانند فروید معتقد بود همه انسانها از لحاظ روانشناختی، دو جنسیتی هستند و از هردو جنبه مردانگی و زنانگی برخوردارند. همان طور که همه انسانها از لحاظ زیستشناختی هرمونهای زنانه و مردانه را به یک نسبت خاص دارا هستند، در بعد روانی هم انسانها جنبههای زنانگی و مردانگی دارند.هر ساختار پیچیده تر میشود؛ نقاب، سایه و خود، جملگی گسترش مییابند و شکلی یکپارچه و منحصر به فرد پیدا میکنند آنها باید به طور نسبتا مساوی از یکدیگر تفکیک شوند. همهاین ساختارها باید رشد کنند. هیچ کدام نباید بازداری یا منع شوند یا به قیمت ساختارهای دیگر بیش از حد رشد کنند. فردیت یافتگی شامل تحقق تمام قابلیتهای فرد است؛ البته هدف فردیت یافتگی که از ویژگیهای یک شخصیت کاملا هماهنگ و یکپارچه محسوب میشود، خویشتن است.
یونگ خاطرنشان کرد ساخت گرایش به فردیت یافتگی، فرآیندی فطری و بنابراین، اجتناب ناپذیر است.این وضعیت به هر حال روی خواهد داد، ولی عوامل محیطی مانند ماهیت رابطه والدین کودک و تحصیلات فرد، میتوانند آن را تسهیل کنند و یا مانع آن شوند.
یونگ فردیت یافتگی را به معنای توجه کردن به فرد نمیداند؛ بلکه فردیت یافتگی را خودشکوفایی فرد، رهاشدن از تعلقات و رسیدن به خویشتن فرد میداند. او دراین زمینه بیان میکند: تفرد را نباید با فردگرایی اشتباه گرفت؛ زیرا فردگرایی عوامل جمعی را نادیده میگیرد و فقط بر خصیصهای که برای «من» ارزش دارد، تأکید میکند.
یونگ اعتقاد دارد: هر اندازه انسانی ناخودآگاه تر باشد، به همان نسبت بیشتر با ناموس کلی رفتار روانی سازگار خواهد بود؛ چراکه بیشتر انسانها بر مبنای ناخودآگاه خود عمل میکنند؛ ازاین رو عدم آگاهی از خویشتن خویش، رفتار افراد را همطراز رفتار برآمده از ناخودآگاه دیگران قرار میدهد. اما او معتقد است: انسان هر قدر بیشتر به فردیت خودآگاه باشد، به همان تفاوت او با صاحبان اذهان دیگر بارزتر خواهد بود و توقعات معمول و معتاد را کمتر برآورده خواهد ساخت؛ افزون بر آن واکنشهای چنین شخصی نیز کمتر قابل پیش بینی خواهد بود واین برای آن است که خودآگاهی فردی همواره متمایزتر و گسترده تر است، امااین خودآگاهی هر قدر گسترده تر باشد، فرد به همان نسبت تفاوتهای بیشتری را درک خواهد کرد و باز به همان اندازه نیز بیشتر خود را از قواعد جمعی رها خواهد ساخت؛ چون آزادی تجربی «اراده»، متناسب با بسط و گسترش خودآگاهی رشد مییابد.
فرآیند فردیت یافتگی از آغاز زندگی و دوره کودکی نیست؛ بلکه در دوران میانسالی صورت میگیرد که خود/ self کم کم در درون فرد آشکار میشود و با تمرکزی که بر درون دارد، تغیراتی را در دیگر کهن الگوهاایجاد میکند. به گفته شولتز، اولین تغییر، مستلزم از بین رفتن نقاب است. اگرچه افراد باید در میانسالی بهایفای نقشهای اجتماعی مختلف ادامه دهند (یعنی باید در دنیای واقعی عمل کنند و با انواع مختلفی از افراد زندگی کنند)؛ ولی در عین حال باید دریابند شخصیت آشکار آنها ممکن است ماهیت واقعیشان را نشان ندهد. آنها باید خویشتن خالص یا حقیقی را که نقاب آن را پوشانده است، بشناسند و آن را بپذیرند. .
پس از آن، آنها باید هم از نیروهای مخرب و هم از نیروهای سازنده سایه آگاه شوند و جنبه تاریک ماهیت خود را با تکانههای ابتدایی آن مانند خودخواهی و ویرانگری بپذیرند. البتهاین بدان معنی نیست که آنها تسلیماین نیروها میشوند و یا تحت کنترل آنها قرار میگیرند؛ بلکه به طور ساده، تنها، وجود چنین نیروهایی را میپذیرند.
در نیمه اول زندگی، افراد با استفاده از نقاب، جنبههای تاریک شخصیت خود را پنهان میکنند. آنها مایل اند سایر افراد تنها جنبه خوبشان را بشناسند، ولی در جریان پنهان کردن سایه از دیگران، آن را از خودشان نیز پنهان میکنند. اگر قرار باشد فردیت یافتگی رخ دهد،این وضعیت باید تغییر کند.این بخشی از فرآیند دستیابی به خودآگاهی است که بدون آن دست یافتگی غیرممکن است. افزون براین، آگاهی بیشتر از سایه، عمق بیشتر و کامل تری و شخصیت را به دست میدهد؛ زیرا همان طور که توجه کردهایم،این تمایلات حیوانی سایه است که شوق، خودانگیختگی و نیروی زندگی را در فرد باعث میشود. یونگ معتقد است در فرآیند فردیت یافتگی، فرد باید خود را از زیر لایههای نقاب نجات دهد و چهره واقعی خود را بشناسد و بر مبنای آن عمل نماید. او دراین زمینه میگوید: «هدف تفرداین است که «خود» را از پوششهای نقاب از یک سو و از قدرت اغواگر تصاویر ازلی از سوی دیگر خلاص کند.»
از مهم ترین و شاید سخت ترین مراحل فرآیند فردیت یافتگی، تعامل با آنیما و آنیموس است؛ ازاین جهتاین تعامل سخت است که آنیما و آنیموس در عمق ناهشیار قرار دارند و یکپارچگی آنها امری بسیار مشکل و سخت است. همان طور که شولتز در فرآیند فردیت یافتگی مطرح میکند، یک مرد باید بتواند آنیما یا صفتهای زنانه سنتی خود را مانند عطوفت نشان دهد و یک زن باید آنیموس یا صفتهای مردانه سنتی خود را مانند جسارت ظاهر سازد. فرد با قبول ماهیت دوجنسی خود، در یک حالت هیجانی، سرچشمههای جدید خلاقیت را میگشاید.
در نظام شخصیت یونگ فرآیند فردیت یافتگی فقط با وحدت بخشیدن وایجاد تعادل میان جنبههای شخصیت نیست؛ بلکه یونگ عقیده دارد برای رسیدن به فردیت یافتگی باید به معنویت توجه کرد. دراین زمینه یونگ نظریهای درباره دین و دینداری ارائه میکند .
از دیدگاه یونگ اگرچه فرآیند فردیت یافتگی فطری است و امری اجتناب ناپذیر است، اما او اعتقاد دارد در تمام انسانهااین فرآیند به طور کامل صورت نمیگیرد؛ بلکه تنها افرادی میتوانند به درجه بالاتری از هشیاری دست یابند کهاین امر برایشان مقدر شده و از آغاز به سوی آن فراخوانده شده اند؛ یعنی کسانی که استعداد و میل بیشتری برای تمایز بالاتر دارند.»
ازاین لحاظها تفاوتهای فردی عظیم است. او قایل است به قطع، بیشتر انسانها هنوز در حالت کودکی اند و «خود» /self آنها به طور کامل نتوانسته میان جنبه ناهشیار و هشیار فرد تعادلایجاد کند.
انسان فردیت یافته
به تعبیر یونگ ، شخصیت_سالم ، انسان فردیت یافته است . فردیت یافتگان ، یا میان سال و یا در سنین بالاترند و بر بحران های شدیدی که حاصل دگرگونی ماهیت شخصیت در این زمان است ، چیره گشته اند . چه بسا چند سالی را به تامل دربارهی خود ، زندگی ها ، جاه طلبی ها ، امیدها و هدف های خویش گذرانده اند . به ناهشیار خود مجال داده اند و در نتیجه از آن وجه طبیعت خود که قبلاً سرکوب شده آگاهند . حاصل آنکه فردیت یافتگان به مراحل عالی خود شناسی رسیده اند و خویشتن را هم در سطح هشیار و هم در سطح ناهشیار می شناسند.
- پذیرش خود همراه با خودشناسی می آید .
- با آنکه ممکن است در وضعیت های مختلف ، صورتکهای متفاوت بر چهره زنند ، اما این کار به قصد سهولت اجتماعی ست. این نقش ها را با خود راستین اشتباه نمی گیرند .
- سومین ویژگی فردیت یافتگان ، یکپارچگی خود است .
- پذیرش و شکیبایی طبیعت انسان بطور کلی است . نیروهای توارث انسانی را که برهمه ما تاثیر می نهد ، می شناسند .
- ویژگی اشخاص سالم پذیرش ناشناخته و مرموز است ، همانطور که یونگ در زندگی خودش پذیرفت . با آنکه از کاربرد عقل و منطق دست برنمی دارند ، به رویاها و تخیلات توجه می کنند و با نیروهای ناهشیار به تعدیل کردن فرایندهای هشیار می پردازند.
نخستین شرط فردیت یافتن، آگاهی از آن جنبه های نفس است که مورد غفلت قرار گرفته. دومین جنبه ی فردیت یافتن مستلزم فداکردن هدفهای مادی دوران جوانی است. لازمه ی دگرگونی دیگر شخصیت، برافتادن و ناپدید شدن صورتک است. باید از همه ی نیروهای سایه، چه ویرانگر و چه سازنده، آگاه شویم. در نیمه ی نخست زندگی، به یاری صورتک، چهره ی تاریک خویشتن را پنهان کردیم، می خواستیم دیگران فقط سیمای نیکوی ما را بشناسند. چنان موثر سایه را از دیگران پنهان داشتیم، که از خودمان نیز پنهان ماند. اگر بنا باشد فردیت یافتن، موفقیت آمیز رخ دهد، باید این وضعیت دگرگون گردد.
گام بعدی فرایند فردیت، ضرورت سازش با دوگانگی جنسی روانی است. مرد باید آنیما (خصایص زنانه) و زن آنیموس (خصایص مردانه) اش را بیان کند. حاصل آنکه، فردیت یافتگان به مراحل عالی خودشناسی رسیده اند و خویشتن را هم در سطح هشیار و هم در سطح ناهشیار می شناسند.
منابع: فرید افوردهام، ترجمه دکتر میربهاء، ”مقدمهای بر روانشناسی یونگ“
دوان پی. شولتز، ترجمه علیاکبر سیف ”روانشناسی نوین“
دوان پی. شولتز، ترجمه گیتی خوشدل ”روانشناسی کمال“.
منبع : مجله دانش یوگا
وبلاگ حاضر به دنبال گلچینی از مطالب و محتوای روانشناسی کاربردی و مفید برای شما عزیزان است و در این مسیر تلاش می شود منابع مطالب تا حد امکان برای شما عنوان و درج گردد