ما در جهان بی کران کوچک و ناچیز هستیم، همچنین از نظر زمانی، با توجه به قدمت تاریخ، مدت زمانی که ما در این دنیا زندگی می کنیم، بسیار کوتاه و ناچیز است و هر آن امکان دارد که ما بمیریم ولی نکته در این است که این واقعیت ها زندگی ما را پوچ نمی کنند، اگر یک زندگی هفتاد ساله پوچ و بی معنا باشد، می توانید در نظر بگیرید که زندگی ای که بر آن پایانی نباشد چقدر پوچ و بی معنا خواهد شد؟ یا اگر ما در این جهان بی کران این قدر کوچک نبودیم، یا اگر ما از نظر اندازه خیلی بزرگ بودیم جهان خیلی کوچک می بود، چگونه می توانستیم از پوچ بودن زندگی رها شویم؟ ما در زندگی خود کار می کنیم، پول در می آوریم، دوست پیدا می کنیم، خانه می خریم، درس می خوانیم، خانواده تشکیل می دهیم و شغل پیدا می کنیم ولی همه ما می دانیم که آخر سر خواهیم مرد، پس این زندگی برای چیست؟ این همه تلاش می کنیم و این همه اتفاق می افتد ولی آخر سر می میریم ولی باید توجه داشت که زندگی ما یک زنجیره از اتفاق ها و رویدادها نیست که انتهای هر زنجیره ای به ابتدای زنجیره دیگری متصل شود، بلکه زندگی ما گاهی از زنجیره هایی تشکیل شده است که به یکدیگر مرتبط نیستند.
مثلاً وقتی شما سرتان درد می کند و قرص می خورید، یا برای لذت بردن از تابلوهای نقاشی به یک نمایشگاه می روید توجیهی لازم ندارید تا این اعمال را عقلانی نشان دهید، این اعمال عقلانی هستند و بنابراین پوچ نیستند. بنابراین توجیه های عقلانی در زندگی ما در بسیاری از موارد در یک جا به پایان می رسند و لازم نیست که یافتن توجیه عقلانی را تا ابد ادامه دهیم. مثلاً وقتی کسی از شما بپرسد چرا به تماشای تابلوهای نقاشی می روید و شما در جواب بگویید چون از تماشای تابلوهای نقاشی لذت میبرید، دیگر لازم نیست توجیه دیگری برای این کار خود بیاورید و توجیه عقلانی با همین پاسخ به پایان می رسد.
بنابراین معنادار بودن بازدید شما از نمایشگاه نقاشی مستلزم تعریف یا توجیهی بیشتر از این که از نقاشی ها لذت می برید نیست. حال ممکن است شما در مورد این مثال یا مثال های دیگر، احساس کنید که می توان توجیه های بیشتری ارائه کرد و از این طریق معناداری آن اعمال را نشان دهید، با این حال این توجیه ها جایی به پایان می رسند. اگر قرار باشد برای هر عملی توجیهی غیر از خود آن عمل پیدا کنیم به دور و تسلسل می رسیم. استدلال هایی که بر پوچی زندگی تاکید می کنند در واقع به صورت بی وقفه به ما می گویند «خب که چی؟»، و توقع دارند که هر دلیلی می آوریم باز هم توجیهی بر آن وجود داشته باشد. استدلال های مبتنی بر پوچی زندگی درخواستی نا به جا دارند، به ما می گویند که دلایلی که برای اعمال خود می آوریم کافی نیستند و هر دلیل و توجیهی که جایی به پایان برسد ناقص است. گویی استدلال پوچ گرایانه به دنبال دلیلی برای قانع شدن نسبت به پوچ نبودن زندگی نیست بلکه صرفا به دنبال نفی هر گونه دلیلی است که ما آن را موجه یا معنادار می دانیم. ولی اگر قرار باشد دلایل و توجیه های ما هیچ جا به پایان نرسند دچار تسلسل می شویم.
پوچی و بی معنایی در زندگی ما وقتی رخ می دهند که واقعیت ها با سطح انتظار ما یا مدعای مطرح شده همخوانی نداشته باشند. مثلا فرض کنید که یک جنایت کار حرفه ای را مسئول یک سازمان بشر دوستانه کنند، یا مثلا شخصی به صدای ضبط شده پیغام گیر یک تلفن ابراز عشق کند، یا در مراسم اهدای جوایز یک جشنواره سینمایی تندیس در دست برنده بشکند. در چنین شرایطی ما معمولا سعی می کنیم تغییری در شرایط بوجود بیاوریم، مثلا ممکن است سطح انتظارمان را تغییر دهیم، یا به طور کلی خود را از آن شرایط خارج کنیم. در چنین شرایطی همواره میتوان به تغییری اندیشید که باعث از بین رفتن بی معنایی یا کمرنگ شدن بشود. اینکه زندگی به طور کلی پوچ و بی معناست هنگامی رخ می دهد که ما متوجه می شویم که سطح انتظار یا مدعایی نامتقارن نسبت به زندگی وجود دارد، البته نمی توان انکار کرد که زندگی برخی از انسانها بنا به خواسته هایشان، شرایطی که دارند یا روابطی که با دیگر انسان ها برقرار می کنند پوچ و بی معنا است، ولی اینکه زندگی به طور کلی و از منظری جهانی پوچ و بی معناست مسئله دیگری است. احساس پوچی زندگی به این دلیل روی می دهد که ما زندگی خود را خیلی جدی می گیریم و در عین حال همواره این امکان وجود دارد که هر آنچه را که برایمان جدی و مهم است به یک باره قراردادی و دلبخواهی بنگریم و در آن شک کنیم.
ما برای زندگی کردن به انرژی و تمرکز نیاز داریم و باید بتوانیم انتخاب کنیم و بدین شکل مشخص می شود که آنچه که انتخاب کرده ایم نسبت به آنچه که انتخاب نکرده ایم از اهمیت کمتری برخوردار است. علاوه بر این ما همواره این امکان را داریم که فرارتر از دنیا و زندگی بشر بایستیم و از این جایگاه هر آنچه که در زندگی بشر روی می دهد مفت و بی ارزش به نظر می آید. بنابراین ما دو نوع رویکرد به زندگی داریم. یکی از دورن زندگی است یکی فراتر از زندگی است و هنگامی که این دو رویکرد با هم در تعارض باشند زندگی پوچ و بی معنا خواهد شد. زندگی ما دو وجه دارد اول اینکه درون زندگی خود باید با جدیت به امور زندگی بپردازیم و وجه دوم این است که از شک هایی که در زندگی ما وجود دارند نمی توانیم بگریزیم.
همه ما برای خودمان جدی هستیم و زندگی جدی ای را با توجه به هدف ها و علایقمان پیگیری میکنیم، فارغ از اینکه به دنبال شهرت، پول، پیروزی، زیبایی، دانش، رهایی یا زنده ماندن صرف باشیم. زندگی انسان مملو از محاسبه، تلاش، برنامه ریزی، شکست و پیروزی است و هر یک از ما با درجه ای از انرژی و تنبلی به دنبال خواسته های خود هستیم. ما انسانها تنها بر اساس تکانش کاری را انجام نمی دهیم، ما به کاری که می خواهیم انجام دهیم فکر میکنیم، عواقب آن را می سنجیم، احتیاط می کنیم و هر از چند گاهی از خود می پرسیم که آیا کاری که انجام می دهیم ارزش دارد یا خیر. زندگی ما پر است از انتخاب های کوچکی که در یک ساختار زمان محدود ـ یعنی طول عمر هر انسان ـ به یکدیگر متصل هستند، ما تصمیم می گیریم که چه کارهایی را انجام دهیم و چه اهدافی را دنبال کنیم، و با چه انسانهایی می خواهیم وقت صرف کنیم و خودمان چه طور انسانی می خواهیم باشیم. در مواجه با جزییات زندگی ما انرژی بسیار زیادی صرف می کنیم، ریسک می کنیم و به سبک سنگین کردن همان جزییات می پردازیم. هر یک از ما وقت و انرژی زیادی را برای آراستگی، سلامت، احساسات، مفید بودن در اجتماع، شناخت خود، روابط با دوستان و خانواده صرف می کنیم فارغ از اینکه بفهمیم دنیا چیست و در آن چه خبر است. زندگی انسان یک شغل تمام وقت است که هر یک از ما دهه ها وقت و انرژی و تمرکز خود را صرف آن می کنیم. در عین حال ما این امکان را داریم که از جایگاه دانای کل به زندگی نگاه کنیم و این نگرش است که در آن واحد ما را هشیار می کند و در عین حال باعث می شود زندگی مضحک به نظر بیاید.
همانطور که گفته شد توجیه و دلیل آوردن برای معنادار بودن امری باید یک جا پایان یابد، ولی وقتی به جایگاه دانای کل می رویم متوجه می شویم که دلایل و توجیه های ما بر اساس واکنش ها و عاداتی بنا نهاده شده اند که ما هیچ گاه آنها را زیر سوال نمی بریم، و نمی توانیم آنها را توجیه کنیم مگر اینکه در یک دایره دور خود بچرخیم ولی حتی پس از این گونه ملاحظه ها به تکرار آنها می پردازیم.ما یک سری از چیزها را بدون دلیل می خواهیم و برای برخی از کارها دلیلی مطالبه نمی کنیم و این امور دروازه هایی هستند رو به شک گرایی. هنگامی که ما خود را از جایگاه دانای کل نگاه می کنیم به این پی می بریم که کارهایی که می کنیم بسیار جزیی هستند و ضرورتی نمی توان برای آنها متصور شد. هنگامی که از جایگاه دانای کل به زندگی نگاه می کنیم متوجه می شویم که زندگی بشر خیلی دلبخواهی و قراردادی است ولی این نکته باعث نمی شود که ما زندگی را ادامه ندهیم، و پوچی و بی معنایی ما دقیقا به این دلیل تعریف میشود. ما می توانیم از جایگاه دانای کل به زندگی نگاه کنیم ولی در عین حال از فعالیت های جزیی خود دست نکشیم.
معنا در برابر پوچی
پوچانگاری یا اَبسوردیسم (به انگلیسی: Absurdism) به تعارض بین تمایل نوع انسان برای جستجوی ارزش درونی و معنا در زندگی و ناتوانی انسان در یافتن آن گفته میشود. در اینجا «پوچ» به معنای «ناممکن از لحاظ منطقی» نیست بلکه بیشتر به معنای «ناممکن از لحاظ انسانی» است. ذهن انسان و جهان هیچکدام به صورت جدا پوچی را سبب نمیشوند بلکه «پوچی» از طبیعت متناقض این دو با هم بر میآید. پوچ انگاری بنابراین یک مکتب فلسفی است که بیان میکند تلاش انسان برای یافتن معنا در نهایت با شکست مواجه میشود زیرا میزان خالصی اطلاعات و محدودهٔ بسیار گسترده نادانستهها قطعیت را ناممکن میکند؛ و با این حال برخی از هیچ انگاران براین عقیدهاند که با وجود چنین حقیقتی فرد باید پوچی را بپذیرد و با این حال به جستجو و پژوهش برای یافتن معنا ادامه دهد. به عنوان یک فلسفه، هیچ انگاری طبیعت بنیادی پوچی را بررسی و این که چگونه افراد بعد از این که با «پوچی» برخورد کردند برخورد کنند.
در فلسفه پوچانگاری، پوچی از ناهماهنگی بین جستجوی فرد به دنبال معنا در جهان و بی معنایی جهان بر میآید. به عنوان موجوداتی که به دنبال معنا در جهان میگردند، بشر سه راه برای حل این مسئله دارد. کی یرکگارد و کامو این راهحلها را در کتابهایشان، افسانه سیزیف و مرض به سوی مرگ آوردهاند: خودکشی (یا فرار از هستی):راه حلی که در آن فرد به زندگی خود پایان میدهد. هم کامو و هم کیرکگارد درستی این روش را قبول نداشتند. کامو میگفت «این (خودکشی) با پوچی مقابله نمیکند بلکه آن را بدتر میکند این که به زندگی خود پایان دهی» اعتقادات مذهبی، روحانی و باورهای مجرد در یک بستر فرامافوقی: راهحلی که در آن فرد به واقعیتی فراتر از «پوچی» معتقد است که خود معنی دارد. کیرکگارد اعتقاد داشت باور به چیزی فراتر از پوچی به یک پذیرش غیر عقلانی اما لزوماً مذهبی از چیزی نادیدنی و از لحاظ تجربی غیرقابل اثبات میانجامد. با این حال کامو این راه حل را نوعی «خودکشی فلسفی» میدانست. پذیرش پوچی: راهحلی که در آن فرد پوچی را میپذیرد و با وجود آن به زندگی خود ادامه میدهد. کامو این راه را قبول داشت. به نظر او زمانی که پوچی را میپذیریم میتوان به آزادی مطلق رسید و با در نظر نگرفتن هیچ مذهبی یا سایر محدودیتهای اخلاقی و طغیان علیه پوچی و در عین حال پذیرش آن شاید فرد بتواند از این رهگذر خود را به معنایی خشنود کند. اما کیرکگارد این راه را «دیوانگی شیطان وار» تلقی میکرد
کامو به عنوان یکی از پیشگامان فلسفه هیچ انگارانه یا ابزوردیسم شناخته شدهاست، پوچ انگاری ادعا میکند که انسانها اساساً بیمعنی و غیر منطقی هستند و رنج انسانها نتیجهٔ تلاشهای بیهودهٔ افرادیست که قصد دارند دلیل یا معنی ای برای آن در پوچی بی پایان وجود پیدا کنند. کامو ادعا میکند تنها سؤال فلسفی درست سؤال دربارهٔ خودکشی است، به معنی دیگر آیا ما باید رنج زندگی را تحمل کنیم یا اینکه به سادگی خود را بکشیم؟ کامو استدلال میکند که از نظر تاریخی بیشتر انسانها یا باور داشتند که زندگی پوچ است و بنابراین خودکشی را امری نجات بخش تلقی میکردند یا اینکه معنایی مصنوعی مانند دین ساختند تا زندگی خود را پر کنند و به آن معنا بخشند. کامو ادعا کرد که راه سومی هم وجود دارد: ما میتوانیم دریابیم که زندگی پوچ و بیمعنی است اما در هر حال به زندگی ادامه دهیم، کسانی که راه سوم را انتخاب میکنند قهرمانان پوچی یا «absurd heroes» نامیده میشوند؛ که با طغیان بر پوچی به خلاقیت و آفرینندگی دست مییابند.
طاغی (طغیان کننده) و هنرمند چهرههایی هستند که کامو آنها را قهرمانان پوچی مینامد. این مردمان معنا را در حرفهٔ خود یافتهاند و بنابراین به یک حد استانداردی میرسند که ما را به یاد چهرهٔ افسانه ای سیزیف میاندازد، کسی که محکوم بود تا تخته سنگی را بالای کوهی ببرد و میدانست که به محض رها کردن آن سنگ دوباره پایین میافتد و او مجبور است تا آن کار را تا ابد تکرار کند.
زندگی بی معنا یا با معنا؟!
نمی دانم آیا چیزی بدتر از یک زندگی بی معنا هم وجود دارد یا نه. اگر هم وجود داشته باشد. تصورش، لااقل برای من، دشوار است. زندگی بی معنا یعنی اینکه:
ندانی از کجا آمده ای، آمدنت بهر چه بوده...!
یعنی اینکه ندانی برای چه هدفی به این جهان تقدیم شده ای.
زندگی بی معنا، زندگی بی هدف است و آدمی را به وادی پوچی و پوچ انگاری می کشاند...
احساس پوچی. اضطراب آور است، و انسان را تا مرز افسردگی و حتی خودکشی پیش می برد.
افرادی که با زندگیهای بی معنا درگیرند، برای فرار از این اضطراب کشنده، چاره ای جز پناه بردن به دامان "لذت" ندارند. مگر نمی بینید که یکسره از شما می خواهند که از زندگی تان لذت ببرید!
کسی با لذت بردن از زندگی مخالفتی ندارد، اما سوال این است که چه لذتی و به چه قیمتی؟
آنچه به زندگی انسان معنا می بخشد، یک "هدف" انسانی و والا ست، هدفی که برای خودت نباشد. هدفی برای جامعه و بشریت...
خب، واضح است که هر کسی نمی تواند چنین هدفی داشته باشد. یک فرد "خودمحور"، که هنوز با نیازها و خواسته های حقیر شخصی اش درگیر است، و به آن درجه از بلوغ فکری نرسیده که بتواند از خود فراتر برود، و خویشتن را وقف یک هدف والای اجتماعی نماید، نمی تواند یک زندگی هدفمند و بامعنا را تجربه کند.
در واقع زندگی بامعنا به انسان رشدیافته و متعالی مربوط است. انسانی که دغدغه های انسانی و اجتماعی دارد، و می داند که برای این از آسمان فرود آمده، تا جهان را به مکان بهتری برای زندگی خویش، دیگران و نسل های آینده بدل نماید. او تلاش می کند تا از خود جای پایی در این جهان به یادگار بگذارد.
جان کلام اینکه زندگی بی معنا تنها می تواند یک زندگی حیوانی باشد، یک زندگی برای خوردن، خوابیدن، کام جویی. و پس انداختن نسل...!!! این نوع زندگی نمی تواند شایسته یک انسان حقیقی باشد.
ممکن است از خودتان بپرسید:
چگونه می توانید معنای زندگی تان را بیابید؟
۱- به دنبال هدف زندگی گشتن را متوقف و زندگی کردن اهدافتان را شروع کنید.
اگر می خواهید هدف خود را پیدا کنید اولین قدم این است که جستجو به دنبال آن را متوقف کنید. از جای خود برخیزید و فکر کردن بیش از اندازه به اینکه چرا اینجا هستید را متوقف کنید؛ شاید هیچگاه واقعاً این را نفهمید.
شاید در مورد جایگاهی که داریم چیزهایی دستگیرمان بشود، اما آگاهی کامل از چراییِ بودنمان در این فضا و مکان دست نیافتنی است. از آن مهمتر اینکه، تلاش برای پیدا کردن هدف در دل خود با یک خطر همراه است؛ خطر اینکه فکر کنید محور این هدف فقط خودتان هستید.
شما هم احتمالاً از خودتان می پرسید: «آن هدفی که به من کمک می کند احساس رضایت عمیق تری پیدا کنم کدام است؟».
اما مشکل این نوع تفکر این است که معنا و هدف زمانی به سراغ ما می آیند که روی دیگران تمرکز کنیم، نه خودمان.
اگر واقعاً می خواهید به پتانسیل حقیقی خود دست پیدا کنید و زندگی معنادارتری داشته باشید، جستجوی ذهنی به دنبال هدف را متوقف و زندگی با هدف را شروع کنید. در ادامه خواهید فهمید چطور...
۲- از خودتان بپرسید: «من به درد چه کاری می خورم؟»
به جای اینکه خودتان را درگیر نیازها و خواسته های خود کنید از خودتان بپرسید چه نیازی را می توانید از دیگران برطرف کنید. اگر به واقع می خواهید تغییری در این دنیا به وجود بیاورید به این فکر کنید که چه چیزی به شما انگیزه ی این کار را می دهد. اگر صرفاً می خواهید قهرمان باشید، چیزی جز دردسر و بدبختی نصیبتان نخواهد شد. اگر تنها با هدف کسب احساسی بهتر و یا صرفاً پیشبرد منافع خودتان به دیگران کمک کنید معنای زندگی را در کمک به دیگران پیدا نخواهید کرد. مسئله این نیست که خودتان چه می خواهید. سؤال این است که چه نیازی را می توانید برطرف کنید؟
اما خبر خوب این است که لازم نیست زیاد بگردید. فرصت ها درست پیش روی شما هستند. با دوستان، خانواده و جامعه ی اطرافتان خود شروع کنید. در میان همین افراد کسانی هستند که به شما نیاز دارند. از آنها بپرسید:
چه کار می توانید برایشان انجام دهید؟
نکته ی ظریفی که اغلب مواقع خیلی ها را به اشتباه می اندازد اینجاست که شما نمی توانید مشکلاتی که برای حل کردنشان صلاحیت ندارید را حل کنید. در عوض، به این فکر کنید که به درد چه کاری می خورید. چه کمک منحصر به فردی می توانید انجام دهید که گره ای از کار کسی باز کند. استعدادها و علایقی را در خود شناسایی کنید که بتواند برای دیگران مفید واقع شود و تأثیرگذار باشد.
۳- قدم های عملی بردارید
هدف شما با استعدادهای شما مرتبط است، اما نمی توانید با فکر کردن به یک زندگی هدفمند به خواسته ی خود برسید. با گوش کردن به یک مجموعه سخنرانی انگیزشی یا تفکر فلسفی در یک مکان دورافتاده نیز نمی توان معنای زندگی را پیدا کرد. شما هدف خود را در عمل پیدا می کنید.
درست مثل ورزش کردن، باید از یک جایی شروع کنید. برای مشارکت، کمک داوطلبانه، به راه انداختن کسب و کار و یا بر عهده گرفتن مسئولیت بیشتر، یا فرصتی بیابید یا این فرصت را خلق کنید. انجام کارهایی که به نحوی منحصر به فرد نیازی از اطرافیانتان برطرف کند باید بخشی از زندگی روزمره ی شما باشد.
بدون یک برنامه ی عملی منسجم و پایدار، انگیزه ای که در حال حاضر دارید در نهایت کمرنگ خواهد شد و شما را یک بار دیگر با احساس پوچی و نارضایتی تنها می گذارد. لازم نیست شروع بزرگی داشته باشید، اما باید شروع کنید. راهی پیدا کنید تا بتوانید استعداد و زمان خود را به شکلی مداوم برای برطرف کردن نیازهای دیگران به کار بگیرید. پس چه یک بار در هفته، چه یک بار در ماه، شروع کنید.
۴- موقعیت خود را بازبینی کنید
شما بدون اینکه ارزیابی منظمی از موقعیت خود داشته باشید نمی توانید بفهمید کجای راه هستید. هر شب، کارهای روزمره تان را مرور کنید و از خود بپرسید:
آیا بهترین راه استفاده از این زمان همین بود؟
آیا می توان کار بیشتری انجام داد؟
آیا بیش از اندازه کار کردم؟
آیا می توان این کار را به فرد دیگری واگذار کرد یا اینکه باید خودم وقت بیشتری برای آن صرف کنم؟
به این ترتیب در عمل یاد می گیرید چه باید بکنید و به این ترتیب است که فردی می تواند هدفمند زندگی کند.
در حقیقت، هیچ کس در زندگی خود صرفاً یک هدف ندارد؛ بلکه هدف های زیادی دارد. هرچه به سوی کمال حرکت کنید، اهداف شما نیز دستخوش تغییراتی خواهند شد. وقتی ۱۵ ساله بودید، هدف شما ممکن است به مدرسه، دوستان یا خانواده تان مربوط می شد. اما در ۳۵ سالگی این هدف می تواند به همسر یا فرزندانتان مرتبط باشد. وقتی با این سؤال زندگی کنید (به درد چه کاری می خورید؟)، تعدیل می شوید، تغییر می کنید و رشد می یابید و با گذشت زمان می توانید اهداف منحصر به فرد خود را بهتر بشناسید.
وبلاگ حاضر به دنبال گلچینی از مطالب و محتوای روانشناسی کاربردی و مفید برای شما عزیزان است و در این مسیر تلاش می شود منابع مطالب تا حد امکان برای شما عنوان و درج گردد