این واژه نخستین بار توسط بنیانگذار روانکاوی یعنی زیگموند فروید در سال 1905 وضع شد. و برای بیان این حقیقت به کار می رود که برخی اوقات افراد دیگران را آن طور که واقعاً هستند ادراک نمی کنند بلکه آنان را بر مبنای تصورات خود ادراک می کنند. این امر به گونه ای است که انگار آن ها با یک شخصیت خیالی دو بعدی در ذهنشان رابطه دارند تا با یک شخص واقعی چند بعدی این شخص واقعی دارای آمیزهای از خصلت ها و ویژگی های مطلوب و نامطلوب است. و به چیزی اشاره داشت که وظیفه آن ارضا غرایز بود. برای مثال مادری که نیازهای اولیه کودک را برآورده میکند برای کودک در نقش یک آبجکت است. که البته بعد ها معنای وسیع تری پیدا کرد.
فروید هم در ابتدا تاکیدش روی ناکامی بود و در مرحله دوم تاکیدش بر روی درونی نمودن ابژه Internalization Object بود. در بزرگسالی هم زمانی که object هایمان را در دنیای واقعی از دست می دهیم بطور کوتاه مدت و موقتی و شاید همیشگی ناچاریم یک تصویری از آن را به درون ببریم برای مثال فیلم گاو داریوش مهرجویی و مش حسن.
همه ما بازنمایی های ذهنی از ابژه هایی داریم که حالا خوب یا بد، محروم کننده،ناکام کننده و یا تنبیه کننده هستیم و بار عاطفی است که یونیت Object relation و بازنمایی ابژه را به هم پیوند می دهد.
از پیشگامان نظریات فوق میتوان به ملانی کلاین، وینیکات، فیربرن، کرنبرگ، یاکوبسن و… اشاره کرد که هر کدام نظریات روابط ابژه را از منظری متفاوت ارائه کردهاند. ملانی کلاین یکی از اصلیترین نظریه پردازان روابط ابژه است که در مطلب «زندگینامه ملانی کلاین» علاوه بر زندگینامه او، به شرحی از نظریاتش پرداختهایم و میتوانید آن را مطالعه کنید و سوالات خود را در بخش دیدگاه با ما مطرح کنید. اما آنچه تمام این نظریات را علیرغم تفاوتهایشان بهم پیوند میدهد عنصر رابطه است. مفهومی آشنا و در عین حال پیچیده که در روزمرگیهایمان نقش مهمی ایفا میکند. ما در این یادداشت قصد داریم ببیینم این روابط چیستند ، چگونه شکل گرفتهاند و نقش روابط اولیه در شکل گیری آنها چه بوده است.
واژه موضوع(ابژه) در اصطلاح روابط موضوعی(Object Relations) در متون روانکاوی، واژه ای تخصصی است و مرجع معمولش نه شیئی غیر انسانی بلکه بیشتر کسی ست که هدف فعالیت یا میلی قرار گرفته است. موضوع چیزی ست که سوژه ای با آن مرتبط می شود. احساسات و عواطف موضوع هایی دارند. مثلا من عاشق فرزندانم هستم، از مار می ترسم و یا از دست دوستم عصبانی ام.
در سالهای اخیر، نظریههای روابط ابژه به عنوان نظریههای روانتحلیلی، بهطور گستردهای مورد مطالعه و بحث قرار گرفتهاند. نظریهپردازان روابط ابژه متخصصین بالینیای بودند که روانتحلیلی کلاسیک را به چالش کشیدند و به طرز فزایندهای نظریههای روابط ابژه را در جهت گسترش روانتحلیلی و حتی جایگزین نمودن آن با درک نظری و بالینی خود پیش میبردند. با این وجود سردرگمیهای زیادی در مورد ماهیت تعدادی ازین نظریههای ارتباطی ابژه و کاربرد بالینی آنها وجود دارد.
تعریف ابژه
ابژه (object) که با اصطلاحاتی نظیر شی یا موضوع نیز از آن یاد میشود در روانشناسی معنای متفاوت از آنچه در ادبیات با آن سروکار داریم به خود میگیرد. وقتی از ابژه صحبت میکنیم منظورمان شخص یا چیز مهمی در زندگی فرد است که نقش آن مهم و غیرقابل انکار است. برای مثال نخستین ابژهای که نوزاد با آن سر و کار دارد، پستان مادر است که خود بخشی از یک ابژه کلیتر به نام مادر است.
پس مادر یا مراقب اصلی اولین فرد مهم زندگی ما و در واقع ابژه ماست. کرنبرگ واژه موضوع را معمولا برای اشاره به موضوعهای انسانی به کار میگیرد بدین ترتیب موضوع عبارت است از انگاره ذهنی فرد (mental image) که با عواطف همراه است.
ابژهها میتوانند بد یا خوب باشند. ابژۀ خوب ابژهای است که با عواطف مثبت مانند عشق، محبت ،حمایت و… تداعی میشود و ابژۀ بد ابژهای است که با عواطف منفی همچون ناکامی، محرومیت، خشم و… تداعی میشود. یادمان باشد هیچ ابژهای تماما خوب یا تماما بد نیست و ابژهها معمولا ملغمهای از احساسات و عواطف منفی و مثبت را در ما ایجاد میکنند؛ اما با گذر زمان ما از ابژهای تحت عنوان ابژه خوب یاد میکنیم که عواطف مثبت را به میزان بیشتری از عواطف منفی در ما ایجاد کند به طوریکه میتواند هیجانات منفی را تا حدودی تعدیل کرده و ظرفیت تحمل ناکامی را در ما بهوجود آورد.
روابط ابژه چه هستند؟
ابژهها یعنی همان افراد مهم زندگی ما و روابطی که با آنها داریم، به مرور زمان عواطفی را در ما ایجاد میکنند که ما به درونی کردن این روابط و عواطف همراه با آن میپردازیم. این درونی سازی (internalizing) به تدریج ساختار روانی ما را شکل میدهد؛ در نتیجه ما خودمان را طوری میبینیم که در روابط اولیه دیده شدهایم. اگر در روابط اولیه احساس ارضا، حمایت و درک شدن را تجربه کرده باشیم در روابط بعدی نیز خودمان را به این صورت خواهیم دید و بالعکس. گویی رابطه اولیه و مادر به عنوان مراقب اصلی، آینه ای هستند که کودک خود را نخستین بار در آن میبیند و نسبت به خود و محیط شناخت پیدا میکند.
پس از آن کودک تصویری را که اول بار در آینه دیده بارها و بارها در روابط بعدی منعکس خواهد کرد. بازنمایی روابط ابژه شامل موارد زیر خواهد بود:
ابژه به مثابه ادراک خود
خود در ارتباط با ابژه
ارتباط بین خود و ابژه
مثلا کودکی را در نظر بگیرید که گرسنه است؛ اگر مادر این نیاز کودک را پاسخ دهد ابژه خوب است (بازنمایی ابژه). ممکن است کودک فکر کند چون من خوب هستم مادر از من مراقبت میکند (بازنمایی خود در ارتباط با ابژه) و در نهایت من مادرم را دوست دارم (بازنمایی رابطه).
تعامل کودک با مراقبین اولیه به تدریج منجر به درونیسازی بازنمودی از دنیای بیرون نیز خواهد شد. تصویری که کودک از دنیای بیرون دارد همان تصویری است که مادر به عنوان مراقب اولیه در رابطه به او میدهد، اگر کودک در فضای ارتباطی با مادر امنیت، مراقبت و حمایت را تجربه کند یک دلبستگی ایمن با مراقبش شکل خواهد داد که این دلبستگی نوع مواجهه کودک با جهان خارج و سبک ارتباطهای بعدی او را تعیین خواهد کرد.
سبک دلبستگی ایمن باعث میشود کودک تصویری منسجم از خود و دیگران داشته باشد و این انسجام کودک را در مواجهه با احساسات منفی که بخش جدایی ناپذیر زندگی هر فرد هستند یاری میدهد. اگر کودک نتواند این تصویر یکپارچه را از خود و دیگران شکل دهد، مدام احساس ناامنی کرده و نسبت به محرکهای منفی واکنشی شدید نشان خواهد داد. لذا تجربیات اولیه ما نقش مهم و تعیین کنندهای در روابط بعدی دارند.
تجربیات رضایت بخش در روابط ابژه کودک را به سمت ساخت یک تصویر آرمانی از والدین سوق میدهد و بالعکس تجربیات منفی و ناکام کننده تصویری کاملا منفی از یک دیگری آزارگر و کودک نیازمند و مضطرب میسازد. کودک ناکامی را در قالب بی مهری و طرد شدن تجربه میکند اما به دلیل نیازهایی که در رابطه با مراقبین دارد نمیتواند خشم خود را در رابطه ابراز کند و به ناچار آن را به درون میبرد. کودک ترجیح میدهد خودش بد باشد تا اینکه والدین بدی داشته باشد.
فریبرن در اینباره میگوید: ما ترجیح میدهیم در دنیایی زندگی کنیم که حاکم آن خدا باشد و ما شیطان تا در دنیایی که حاکم آن شیطان باشد و ما خدا.
کودک در مراحل اولیه ظرفیت پذیرش ابژه خوب و بد را به طور همزمان ندارد لذا به دوپارهسازی ابژه خواهد پرداخت .کودک تمایل دارد هر آنچه بد و منفی است را به جهان خارج نسبت داده و از خود دور کند اما بهعلت عشق و نیاز به مراقبین این امکان برایش وجود ندارد و مجبور است بخشهای منفی را درونی کرده تا کنترل بیشتری روی آن داشته باشد. از دید ناظر بیرونی احساسات کودک دوپاره شده است. حال آنکه از دید کودک این ابژه است که دوپاره شده و به موضوع خوب و موضوع بد تقسیم میشود. این بازنماییها هیچ یک واقعی و با دوام نیستند بلکه به حالت و زمان خاصی مربوط میشوند.
موضوعات درونی و بیرونی
موضوع بیرونی، یک انسان واقعی یا یک چیز است که ما بر آن انرژی عاطفی را سرمایه گذاری می کنیم. موضوع کامل، یک انسان است که حقیقت وجودی اش برای ما بر مبنای واقعیت اوست. این یعنی ما او را مجموعه ای از ویژگی های خوب و بد با هم می دانیم.
روابط موضوعی به ما می آموزد که اگر ما مراحل رشد خود را با موفقیت و بدون آسیب های روانشناختی پشت سر گذاشته باشیم، می توانیم با دیگر انسان ها ارتباط کامل بر قرار کنیم. این ارتباط با این پیش فرض است که دیگر انسان ها یک وجود کامل هستند و واقعیت وجودی آنها را درک می کنیم.
یک موضوع درونی، تصور روانشناختی و احساسی ما از یک انسان دیگر است. نمادی از یک شخص است وقتی که آن شخص حضور فیزیکی ندارد. این موضوع درونی، بر درک ما از آن شخص در دنیای واقعی تاثیر می گذارد. در نتیجه موضوع درونی به شدت در ارتباط ما با شخصی که تصور او را در ذهن داریم، در هم تنیده است.
روابط موضوعی و ثبات موضوع
در نظریه روابط موضوعی، توانایی تشخیص اینکه که موضوعات در اثر ندیدن آنها تغییر نمی کنند را ثبات موضوع می گویند. نوزادان ثبات موضوع را وقتی والدین برای مدت کوتاهی آنها را ترک می کنند و سپس باز می گردند، یاد میگیرند.

همزمان که کودکان رشد می کنند، یاد می گیرند که مدت زمان بیشتری از والدین دور بمانند. اضطراب جدایی و ترس از ترک شدن در انسان هایی که حس ثبات موضوعی آنها رشد نیافته، بسیار رایج است، مانند افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی
عامل مادر در روابط موضوعی
بر اساس نظریه روابط موضوعی، نحوه ارتباط مادر و کودک نقشی بحرانی در روند رشد کودک دارد.
اگر مراقبت اولیه به اندازه کافی باشد، کودکان قادر به توسعه خودِ(self) صحیح هستند.
اگر مراقبت اولیه به اندازه کافی نباشد، کودکان یک خود(self) ناقص تشکیل می دهند که بر اساس مقتضیات دیگران است نه بر اساس نیاز های خود(self).
روابط موضوعی و خود صحیح (True Self)
بر اساس نظریه روابط موضوعی ، در طول زمان، مراقبت صحیح از جانب والدین، خودِ صحیح (true self)، با مفاهیم زیر را پدید خواهد آورد:
۱- دربرگیری
عواطف فیزیکی واقعی و تملک شامل در دربرگرفتن، نگه داشتن دستان والدین یا نشستن بر روی پاهای آنها، نمونه ای از رفتارهایی است که کودک را با حس دربرگیری پیوند می دهد.
۲- زندگی مادر و کودک
تجربه زندگی روزمره هم در بعد روانشناختی و هم در بعد فیزیکی شامل رفتارهایی مانند غذا خوردن با مادر و یا تمیز شدن توسط مادر برای رشد سالم کودک حیاتی است.
۳- زندگی مادر، پدر و کودک هر سه باهم
کودک در یک رابطه وابسته با مادر رشد می کند و با حضور پدر به تدریج مستقل می شود. اینکه کودک شاهد تعاملات پدر و مادر باشد، برای فهمیدن اهمیت دادن به دیگری واجب است.
روابط موضوعی مبحثی بسیار گسترده و احتمالا بهترین توصیف از ماهیت شخصیت و ذهن ما انسان هاست.
انحراف از مسیر رشد بهنجار
اختلال در رابطۀ کودک با مراقبین به علت تروما (آسیب) اثرات عمیقی بر شکلگیری تصویر فرد از خود و دیگری دارد. کودکانی که در محیطهای آشفته رشد میکنند دلبستگی ناایمن با مراقبین خود شکل میدهند و کودک در این نوع از دلبستگی تصویری نامنسجم و تکه تکه از والدین درونی میسازد.
شخصیت نوری در سریال قورباغه نمونۀ بارزی از دلبستگی آشفته است، کودک پدری طرد کننده و عصبانی داشته که مادرش و او را کتک میزند و نوری پدر را مسبب مرگ مادر میداند. نوری به علت تجربه ناکامی و عواطف شدید منفی در ارتباط با پدر نتوانسته به یک تصویر یکپارچه از ابژههای اولیهاش برسد. پدر ابژه تماما بد و مادر ابژه آرمانی شده است. در روابط بعدی نوری خواهیم دید او ظرفیت تحمل عواطف منفی را در روابطاش ندارد. کم بودن این ظرفیت کار را به جایی میرساند که نوری دوست چندین سالهاش را بهخاطر اشتباهش زنده زنده میسوزاند. آدمها از نظر نوری یا کاملا خوب و یا کاملا بد و محکوم به مرگ اند.
این تصاویر نامنسجم به دو بخش ارضاکننده از یکسو و تجربیات ناکام کننده از سویی دیگر تقسیم میشوند. دوپارهسازی (splitting) در مراحل اولیه رشد، کودک را قادر میسازد عواطف منفی را تاب بیاورد. بنابراین این دوپارهسازی در مراحل اولیه تحول، جهت حفظ سازمان روانی کودک ضروری به نظر میرسد. هر چند این مکانیسم دفاعی فرد را در موقعیتهای پیچیده یاری نمیکند ولی تا حدودی اضطراب کودک را مادامی که با حجم زیادی از احساسات روبهرو است تسکین داده و نخستین گام در سازماندهی روانی فرد محسوب خواهد شد.
به تدریج در طول چند سال اول زندگی کودک به یکپارچه سازی و ادغام این تصاویر میپردازد. او کم کم به این درک میرسد که والد ناکام کننده همان والد ارضا کننده است . این تصویر یکپارچه نهایتا منجر به ساخت تصویری واقع بینانه از خود و دیگران میشود و کودک میتواند این احساسات منفی و مثبت را همزمان در خود و دیگری ببیند.
در بیمارانی که دچار آسیب هستند این فرآیند ادغام تکامل نمییابد و بخشهای آزارگر و ارضاکننده همچنان جدا از هم در روان فرد استقرار مییابند. ملانی کلاین (Melanie Klein) این دنیای درونی دو نیم شده را موضع اسکیزوئید- پارانوئید مینامد که مشخصه اصلی آن بازنماییهای کاملا خوب و کاملا بد از ابژهها است.
اسکیزوئید بر ماهیت دونیم شده این موضع دلالت دارد و پارانوئید میل به فرافکنی (projection) ابژه آزارگر به ابژههای بیرونی. لذا این ساختار روانی به دلیل فرافکنی آزارگری بر ابژههای بیرونی مانع صمیمیت خواهد شد چرا که نزدیکی و رابطه برای فرد تداعیکننده پرخاشگری خواهد بود. در مراحل رشد بهنجار افراد از این موضع به سلامت عبور کرده و وارد موضع افسردهوار میشوند که مشخصه اصلی آن شکلگیری احساس گناه و پشیمانی ناشی از آسیب به روابط است.
در نتیجه این موضع، کودک میفهمد زمانی نسبت به ابژههایش احساس خشم داشته است و تصویر آرمانی که از ابژههایش ساخته است واقعی نیستند و باید ظرفیت تحمل این فقدان را در خود پرورش دهد. این احساس گناه منجر به شکلگیری وجدان خواهد شد.

واژه وجدان را همه ما شنیده ایم و گمان میبریم وجدان همان نیروی درونی است که از بد نهی و به خوب امر میکند. شاید این گزاره صحیح به نظر برسد اما درک این مفهوم زمانی پیچیده میشود که بدانیم وجدان طی مراحل رشدی در هر فرد به گونه ای متفاوت تجلی مییابد. در برخی با وجدانی مشفق رو به رو هستیم که کارش ترمیم روابط و پذیرش اشتباهات است و در برخی دیگر به این شکل نیست
چنین وجدانی سرزنش نمیکند، اهمالکاری ندارد و با دلسوزی فرد را به سمت مهرورزی سوق خواهد داد. این وجدان محصول ارتباط توام با عشق و حمایت با مراقبین اولیه است؛ رابطهای که در آن از سرزنشها و سختگیریهای افراطی خبری نیست. حال اگر همین رابطه آغشته به سرزنش و ملامت باشد فرد خشمگین خواهد شد و چون این خشم را در ارتباط با والدین تجربه میکند مدام احساس گناه دارد که مبادا موجب آسیب گردد. این وجدان رابطهاش را با «من» و با دیگری همانگونه ادامه خواهد داد که با والدین تجربه کرده است.
هنگامی که این وجدان به قدرتی میرسد آنچه تا به حال دیده است بر سر زیر دستانش خالی میکند. همه ما پدر، مادر، معلم و انسانهایی را دیده ایم که به بهانه نظم و تربیت افرادی شایسته، خشم و پرخاشگری خود را گسترش داده و به زیر دستانشان آسیب میزنند.
نمونه بارز آن شخصیت «معلم نوری» در سریال قورباغه است. معلمی که به بهانه آموزش سیلی محکمی به نوری میزند. این سیلی همان سیلی است که معلم زمانی از پدرش، مادرش و یا معلماش خورده است و حال که به قدرت رسیده فرصت را مناسب میبیند و آنچه چشیده است را می چشاند.
«یک آزارگر بی شک آزار دیده است و معمولا یک آزارگر تربیت میکند»
اصطلاح روابط ابژه مربوط به روابط بیمار با خود و دیگران است اما چرا به جای اینکه صرفا روابط انسانی نامیده شود روابط ابژه نامیده می شود؟
فرضیه ارتباط ابژه ای در انگلستان به عنوان یک مکتب مستقل روانکاوی شکل گرفت. انجمن روانکاوی بریتانیا بواسطه اختلاف نظرهایی که میان اعضاء در قبل و در حین جنگ جهانی دوم بوجود آمد به سه شاخه تقسیم شد که تا به امروز نیز تداوم یافته است. گروه A را پیروان ملانی کلاین تشکیل دادند و گروه B از دنباله روان آنا فروید تشکیل شد. گروه مستقل و میانه ای(c) نیز شکل گرفت که شامل روانکاوان بنامی چون فایربرن، وینکات، مایکل بالینت، مارگارت لیتل و جان سوترلند بود و در حقیقت آنچه امروزه به عنوان فرضیه ارتباط ابژه ایی شناخته می شود محصول کار این محققین است.
آنها سعی در حفظ فاصله خود از کلاین و آنا فروید داشتند اما دور از انصاف است که نقش کلاین را بر این گروه انکار کرد. اینها همانند کلاین درگیر درمان اختلالات شدیدتر روانی در مقایسه با روانکاوان کلاسیک شدند و به همین دلیل توجه بیشتری به مشکلات قبل از اودیپی بیماران نشان دادند که در زمینه یک رابطه دو جانبه با مادر بوجود می آید، در حالی که روانکاوی کلاسیک بر رابطه مثلثی اودیپی تأکید داشت. اما برخلاف کلاین که به طور عمده به تجلیات ذهنی یک رابطه در دنیای درونی کودک (و بیمار) می پرداخت، این روانکاوان به روابط واقعی میان مادر و کودک توجه نشان دادند.
ابژه خیالی ممکن است به غلط در دو انتهای پیوستار خوب یا بد در نظر گرفته شود خوب و بد در معنای مطلق آن کاملا خوب و کاملا بد. حتی میتواند بسته به شرایط و محیط میان این دو به سرعت جا به جا شود. این ابژه خیالی ممکن است عاملی در نظر گرفته شود که میتواند همه خواسته ها و نیازهای بیمار را برآورده سازد که می تواند برای بیمار وسوسه انگیز یا دل فریب تصور شود اما در همان حال به گونه ای ظاهر می شود که این ویژگی مطلوب را از بیمار دریغ می کند.که می تواند طرد کننده برداشت شود.
بدین ترتیب این ابژه که اغلب ابژه بد نامیده می شود بیشتر وقت ها به طور همزمان هم وسوسه گر و هم طرد کننده برداشت میشود گونههای نخستین خیالی متعلق به ابژه خاص در هر شخص توسط بافته ای از تجارب خوب و بد شدید هیجانی که خیلی زود در زندگی رخ می دهند حتی در سال اول زندگی تاثیر می پذیرند.
سناریوی زیر که جذابیت رمانتیک را در نگاه اول به تصویر می کشد نمونه سودمندی از یک ابژه خیالی ارائه می دهد:
آقایی در یک مهماني خانم جذابی را از میان شلوغی در آن سوی اتاق میبیند او ظاهر و حرکات این خانم را از دور دست مشاهده و برداشتی آنی از وی در ذهنش شکل می دهد. تلقی او از این خانم همچون الهه زندگی که می تواند پنجره ای رو به سوی خوشبختی ابدی و کامروایی جنسی نامحدود به روی او باز کند. در نتیجه قهرمان داستان ما این خانم را لبریز از قدرتی عظیم ویژگی های دگرگون ساز در زندگی می کند این کیفیات به وضوح عجیب و غیر ممکن هستند، ما همه می دانیم که این خانم به احتمال زیاد درست مثل هر فرد دیگری آمیزه ای از ویژگیهای شخصیتی مطلوب و نامطلوب است اما برای قهرمان ما موجودی سحر آمیز و ماورایی است از این رو طبیعی است وقتی که پا پیش می گذارد تا خودش را معرفی کند بی قرار و مضطرب ناگهان سکندری می خورد در جلوی دیدگان الهه آرزوها نقش بر زمین می شود و خجالت زده فقط نگاه می کند این خانم هم کرکر به بدبیاری او می خندد. قهرمان در حالیکه از خجالت آب می شود یک پا دارد دوتای دیگر هم قرض میگیرد و فرار را بر قرار ترجیح می دهند و این جا است که احساس ناراحتی و طرد شدگی در او پدیدار می شود. این مثال هم نادرستی ابژه در ذهن قهرمان داستان ما را نشان می دهد و هم نادرستی ویژگی های وسوسه گر و طردکننده را که توسط قهرمان ما حمل بر این خانم شده بود. اضطراب او درنتیجه ادراک نادرست از آن زن بود. ادراکات نادرست میتوانند به طور ناهوشیار ارتباطات کلامی و غیرکلامی را تحت تاثیر قرار بدهند. تاثیر و سیر برخی تعاملات خاص و حتی کل روابط را متاثر سازند. همانطور که زمان سپری می شود قسمت های واقعی همسران آشکار و نادرستی تخیلات قابل رویت می شوند.بنابراین چهبسا تعجب آور نباشد شخصی که شاید سالیان دراز عاشقانه به کسی علاقمند بوده روزی چنین بگویند: “من اصلا فکر نمی کنم که حتی شادی را واقعا شناخته باشم انگار طی ۶ سال گذشته با یک غریبه زندگی می کردم”.
درمان این قابلیت را دارد تا به بیماران کمک کند خودشان و دیگران را به طور واقع بینانه ببینند و این فرصت را به آنها می دهد تا با دیگران آنطور که واقعاً هستند نه آن طور که تصور میکنند رابطه برقرار کنند.
این مشکلات چگونه به وجود می آید؟ اتو کرنبرگ یکی از پیشگامان نوین در نظریه روابط ابژه معتقد است که کودکان الگوهایی را در نگاه به خود و دیگران در پاسخ به تجارب عاطفی شدید اولیه شکل میدهند که نوعاً اولین مراقب را در بر می گیرد. این تجارب شدید شامل احساس عشق یا نفرت در واکنش به اشباع یا حرمان نیازهای کودک توسط مراقب است. چنین تصور می شود که این تجارب شدید اولیه الگوهای رو به رشد روابط کودک را از طریق نوعی نقش پذیری عاطفی/ تجربی متاثر می سازد.
اعتقاد بر این است که تجارب اغراق امیز و آکنده از هیجان ” کاملا خوب” یا کاملا بد می توانند در مفهوم سازی در حال رشد کودک از خود و دیگران بیش از حد بازنمایی شوند. آنها به جای آنکه زندگی عادی روزانه را منعکس کنند موقعیت ها و شرایط اغراق آمیز و غیر معمول را نشان می دهند وقتی نگاه های به خود و دیگران که پیوسته اغراق آمیز و قطبی شده هستند به روابط آینده منتقل می شوند در نتیجه برداشت ها و ادراک های فرد تحریف می شوند . با این کار شخص تمایلی را برای دیدن خود و یا دیگران به صورت کاملا خوب و یا کاملا بد شکل می دهد و عواطف مشابهی (عشق یا نفرت شدید) را که با تجارب تکوینی اولیه مرتبط بوده تجربه می کند.
تاثیر روابط با ابژه اولیه بر روابط بعدی فرد
اگر کودک نتواند از آنچه بد است دور بماند و خوبی را درونی کند به مراقب پیام میدهد. مراقبی که بتواند این پیام را دریافت کرده و پاسخی متناسب با نیاز کودک بدهد رابطه امنی شکل خواهد داد؛ اما اگر دلبستگی کودک با مراقبین اولیهاش ناایمن باشد در آن صورت آنچه کودک تجربه میکند عاطفه منفی شدید است و در نتیجه ادغام تجربههای مثبت و منفی رخ نمیدهد. در این صورت کودک نمیتواند ابژهها و روابط را به شکل یک کل در نظر بگیرد و در خلال این کلیت ناکامی را تجربه کند.
آنچه فرد تجربه میکند سیستم مستقلی از عواطف منفی است که کودک قادر به تحمل آن نبوده لذا آن را به بیرون از خود فرافکنی میکند. گاهی نیز برای اجتناب از این عواطف منفی به آرمانی سازی طرف مقابل میپردازد. در واقع آرمانیسازی و فرافکنی دو مکانیسم دفاعی بدوی هستند که زمانی فرد را در حفظ سازمان روانیاش یاری کردهاند و در طی مراحل رشد بهنجار دیگر نیازی به استفاده از آنها نیست؛ اما فرد نابهنجار همچنان از این دو مکانیسم جهت حفظ روابط و سازمان روانیاش استفاده خواهد کرد.
این مکانیسمها بر روابط بعدی فرد نیز تاثیر خواهند داشت. با شکلگیری بخش منفی به صورت افراطی، فرد دائما نسبت به محرکهای بالقوه منفی احساس خطر و گوش به زنگی دارد و نسبت به آنها واکنشی شدید نشان خواهد داد. راه حل فرد برای گریز از این موقعیتها یا اجتناب است یا حمله متقابل. یعنی فرد یا باید از ارتباط اجتناب کند و یا در ارتباطهایش مدام منتظر خطر و آسیب باشد.
در افرادی با سازمان مرزی این دوپاره بودن نظام روانی و جداسازی عواطف دست نخورده باقی میماند. این افراد قادر به ساخت تصویری یکپارچه از خود و دیگران نیستد. بنابراین در روابط بعدی نیز نمیتوانند احساسات منفی و مثبت را همزمان در طرف مقابل ببینند و بپذیرند.
درمان روابط ابژه
درمان روابط ابژه روی کمک به افراد برای شناسایی و کاوش نقص در کارکردهای بین فردی تمرکز دارد. یک درمانگر میتواند به مراجع در درک اینکه چگونه روابط ابژهای کودکی روی هیجانها، انگیزهها و روابط فعلیشان اثر دارد کمک کند. جنبههایی از خود که دوپاره یا سرکوب شده اند در طول درمان به آگاهی آورده میشوند. افراد میتوانند این جنبههای خودشان را مورد بررسی قرار دهند تا اصالت خویش را تجربه کنند. اصالت مفهوم یکپارچهای از خود و دیگران است.
یک درمانگر روابط ابژهای همچنین میتواند به افراد کمک کند تا راههایی برای یکپارچه کردن وجوه خوب و بد ابژههای درونی بیابند که موجب میشود فرد قادر باشد دیگران را واقعیتر ببیند. این رویکرد همچنین میتواند به افراد کمک کند تا تعارضهای درونی کمتری را تجربه کرده و با دیگران به شکل همهجانبهتری ارتباط برقرار کنند.
سخن آخر
به طور خلاصه فرد در مسیر تحولی سالم، باید به درونی سازی روابط ابژه دوتایی که در آن مفهوم خود و دیگری مهم نیز قرار دارد بپردازد. این درونی سازی فرد را قادر میسازد تصویر واقعبینانهای از خود و دیگری پیدا کرده و رفتارهای فرد را در یک بستر کلی از رفتارها قضاوت کند. اگر ارزیابی از دیگران تنها محدود به فرافکنی تصاویر درونی حاصل از روابط اولیه باشد فرد قادر نخواهد بود در مورد دیگران قضاوتی مبتنی بر واقعیت و کلیت داشته باشد.
در این صورت دیگری لحظهای که ارضاکننده است «دیگری خوب» و در لحظاتی که ناکامکننده است «دیگری بد» خواهد بود. این دیگری هر لحظه ماهیتی متفاوت و از همگسیخته دارد. حال آنکه میدانیم افراد یک کل منسجم از ویژگیهای خوب و بد هستند. این تصویر نامنسجم محصول انحراف از مسیر رشد بهنجار است.
فرد این انحراف را با خود به روابط بعدی نیز خواهد برد و تصویری که از روابط ایجاد میکند یا کاملا ارضاکننده هستند یا تماما ناکامکننده، در چنین شرایطی فرد فرصت تجربه صمیمیت هیجانی را نمییابد؛ چرا که هر نزدیکی میتواند به منزله آسیب تلقی شود. فرد با فرافکنی آنچه برایش تحملپذیر نیست، دیگری را بد میبیند تا این عدم نزدیک شدن توجیهی منطقی داشته باشد.
در درمان روابط ابژه به همین مدلهای ارتباطی، چگونگی شکلگیری آنها و عواطف همراه با آن میپردازند تا فرد به روایت منسجمی از خود و ارتباطاتش دست پیدا کند.
منابع:
روانکاوی در گذر زمان - دکتر علی فیروز آبادی
سی روان: درسا امیری
سنتکلر، مایلک. (۱۹۴۰). درآمدی بر روابط موضوعی و روانشناسی خود. ترجمه علیرضا طهماسب و حامد علیآقایی(۱۳۹۸). تهران: انتشارات نشر نی
فرانک ا. یومانس، جاف ف. کلارکین، اوتو ف. کرنبرگ. (۱۹۴۹). رواندرمانی معطوف به انتقال برای اختلال شخصیت مرزی (راهنمای بالینی). ترجمۀ فرزین رضاعی (۱۳۹۶). تهران: انتشارات ارجمند
قربانی، ن: من به روایت من. چاپ پنجم. بینش نو، تهران، ۱۳۹۸.
وبلاگ حاضر به دنبال گلچینی از مطالب و محتوای روانشناسی کاربردی و مفید برای شما عزیزان است و در این مسیر تلاش می شود منابع مطالب تا حد امکان برای شما عنوان و درج گردد