گفته میشود 7 درصد از جمعیت عمومی جهان مبتلا به افسردگی هستند و تنها درصد کمی از بیماران اقدامات درمانی لازم را انجام میدهند. اگرچه افسرده بودن قرار گرفتن در یک شرایط منفی است و بطور جدی زندگی انسانها را تحت تأثیر قرار میدهد ولی همچنان آمار مبتلایان به آن، روز به روز در حال افزایش است. به همین خاطر روانشناسان برجسته دلایل متعددی را برای در آغوش گرفتن افسردگی عنوان میکنند زیرا پذیرش افسردگی یک گام بزرگ در غلبه بر بیماری است.
افسردگی کمک میکند به چیزهایی که واقعاً مهم هستند، تمرکز کنیم
افراد کمی متوجه جنبههای مهم زندگی شان هستند اما به محض اینکه افسرده میشوند سطوح مختلف زندگی را بطور عمیقی تجزیه و تحلیل میکنند. اغلب افراد تمایل دارند هر چیزی را بدون فکر کردن دربارهاش بدست آورند. برخی از انسانها بویژه کسانی که شخصیت هنری دارند هنگام افسردگی بیشتر روی مسائل اساسی زندگی تمرکز میکنند.
به عنوان مثال گفته میشود داروین از افسردگی مزمن رنج میبرد و این غم و اندوه عمیق به او کمک کرد همه چیز را تجزیه و تحلیل کند در واقع افسردگی ویژگیای بود که به داروین کمک کرد، نظریه تکامل را مطرح کند. بنابراین افسردگی برای برخی افراد ابزاری برای رسیدن به هدفهای مهم و بیشتر است اینکه فرد احساس کند به چیزهای بیشتری برای رسیدن به اهدافش نیاز دارد و تا قبل از آن حتی با وجود شادی و خوشحالی قادر به تغییرشان نبوده است در چنین شرایطی مهم و اساسی جلوه داده شده و قابل تغییر هستند.
افسردگی گاهی اوقات مادر خلاقیت میشود
گفته میشود برخی از بزرگترین نویسندگان و نقاشان زمانی که خلق افسردهای داشتند و احساساتشان بشدت صدمه دیده بود بهترین شاهکار دنیای هنر را خلق کردهاند.
این موضوع تقریباً قانون ناشناختهای در جهان است. هنگامی که انسان سطح بالایی از غم و اندوه و افسردگی را تجربه میکند تمایل زیادی به حرکت در مسیرهای پیچیده و جدید پیدا میکند.
این دقیقاً چیزی است که به عنوان پارادوکس بزرگ، باعث افسردگی میشود. برخی از این افراد اغلب با نداشتن تمرکز، اراده و انگیزه همراه هستند و به همین خاطر چند روز یا هفته را در رختخواب یا داخل خانه سپری میکنند و مسائل مهمی به ذهن شان الهام شده و فوران میکند.
افسردگی به بیماران کمک میکند واضح و آشکار فکر کنند
یکی دیگر از افسانههای شایع درباره افسردگی این است که این بیماری از فکر کردن درست و واضح جلوگیری میکند اما واقعیت این است که برخی افراد در چنین شرایطی با تمرکز بر محیط اطراف چیزها را کاملاً متفاوت میبینند. این جنبه از افسردگی بخصوص اگر افسردگی پس از یک رویداد دردناک مانند از دست دادن عزیزان اتفاق بیفتد، دیده میشود.
افسردگی گاهی بهترین محرک است
افسردگی معمولاً با اندوه عمیق و اضطراب همراه است. این نوع احساسات صفات اساسی افسردگی است. با این حال آنچه که اغلب ما درک نمیکنیم، این است که افسردگی یکی از مهمترین شرایطی است که به ایجاد انگیزه در فرد کمک میکند. اگرچه این یک قاعده کلی نیست و تا حد زیادی از فردی به فرد دیگر متفاوت است (بستگی به شیوه هر فرد در فکر کردن و مقابله با مسائل دارد) افسردگی گاهی اوقات فرد را مجبور میکند شادی را پیدا کند و بیشتر از قبل ارزش شادی را درک کند.
به گزارش جام جم سرا، غم و اندوه فرد را ناتوان میکند به همین خاطر افسردگی این امکان را میدهد که شادی را بیش از پیش درک کنیم. همگی با عبارت «ارزش واقعی چیزها را نمیدانی تا زمانی که از دست شان ندادهای» آشنا هستیم، این عبارت نشان دهنده بروز افسردگی است و کمک میکند تا زیباییها را کشف کرده و از هر چیزی لذت ببرید و شادی کنید.
افسردگی و دلیل زندگی کردن را یاد بگیرید
از آنجا که افسردگی اغلب با فقدان میل به زندگی همراه است و یک فرد افسرده فقط سیاه و سفیدهای جهان را میبیند، افسردگی به او کمک میکند دلیل زندگی و ادامه مسیر را ببیند. مقاومت در برابر مشکلات زندگی مهم است، افسردگی این امکان را فراهم میکند تا با نگاه به گذشته وتجزیه و تحلیل گذشته نگرش انسان به زندگی تغییر کند مثلاً انسان به گذشتهاش نگاه میکند و میبیند که چه چیزی را اشتباه انجام داده است و چگونه میتوان همه چیز را بهتر انجام داد در این مفهوم افسردگی کمک میکند تا از اشتباهات گذشته درس بگیریم.
افسردگی و درک ارزش سلامتی و خانواده
وقتی افراد افسرده هستند به این باور تمایل دارند که هیچچیز خوبی در این دنیا وجود ندارد با این حال اغلب دوستان و خانواده حمایت واقعی شان را تا زمانی که به حضورشان نیاز است ، نشان میدهند. افسردگی یک آزمون خوب برای بهتر دیدن افرادی است که در کنار او می مانند و نخستین نشانههای ضعفاش را درک میکنند. افسردگی بدان معنی است که شما به حمایت معنوی و عاطفی نزدیکان و خانوادهتان نیاز دارید و سلامتی تان برای آنها مهم است. متأسفانه بسیاری از انسانها زمانی ارزش با هم بودن و حمایت معنوی و عاطفی دیگران را درک میکنند که دیگر خیلی دیر شده است.
افسردگی و تحریک قوه تحلیل
هنگامی که افسردگی به یک عامل خارجی مرتبط است معمولاً منجر به ترویج و تقویت قوه تحلیل در فرد میشود به این معنی که فرد در مورد عواملی که باعث افسردگی او شده فکر میکند و در نتیجه با مشاهده مسائل و مشکلات دست به تحلیل میزند. به عبارت دیگر به جای نگاه کردن به تصویر بزرگتر، مشکلات را به قطعات کوچکتر و ریز تقسیم و آنها را تحلیل میکنند که این امر به درک بهتر مشکلات کمک میکند. تحلیل مسائل پیرامونی نوعی مکانیزم است که اغلب افراد آن را به کار میگیرند و در مقابله با افسردگی فعالتر میشوند. به همین دلیل است که گفته میشود مبتلایان به بیماری افسردگی باید افسردگی را در آغوش گرفته و بهترین درسهای زندگی را از آن یاد بگیرند.
افسردگی چیزی نیست که کسی بخواهد آن را آرزو کند اما این بدان معنی نیست که افراد افسرده هیچ دیدگاه مثبتی در زندگی ندارند. کسانی که مبتلا به افسردگی هستند باید سعی کنند ذهن شان را باز نگه دارند و همه جوانب مثبت و منفی زندگی را در مقایسه با شرایط عینی شان بسنجند در چنین حالتی است که از نتیجه تجزیه و تحلیل هر دو شرایط شگفت زده خواهند شد و از پیشرفت بیماری جلوگیری به عمل خواهد آمد و از همه مهمتر آمار افسردگی مزمن روز به روز رشد نخواهد شد.
اساس بیولوژیکی بیماریهای روانی چیست؟
آدریان ولفسون در مطالعهای به بررسی نقش تکامل روی بیماریهایی مانند افسردگی و اضطراب پرداخته است.
بهتازگی (۲۰۱۹) راندولف ام. نِسه داتون کتابی با عنوان «دلایل خوب برای احساسات بد» به چاپ رسانده است که در آن درمورد «روانپزشکی تکاملی» بحث میکند.
در سرتاسر جهان بار افسردگی و دیگر مشکلات مرتبط با سلامت روان در حال افزایش است. تنها در آمریکای شمالی و اروپا، بیماریهای روانی مسبب ۴۰ درصد از تمام سالهای ناتوانی مردم هستند. پزشکی ملکولی که موفقیت زیادی در درمان بیماریهایی نظیر سرطان کسب کرده، موفق به مهار این روند نشده است.
در کتاب «دلایل خوب برای احساسات بد»، راندولف نسهداتون که یک روانپزشک تکاملی است، دیدگاههایی را مطرح میکند که اساسا موجب تغییر چارچوب بیماریهای روانپزشکی میشود. از دیدگاه او، ریشهی بیماریهای روانی نظیر اضطراب و افسردگی در عملکردهای اساسی نهفته است که بهعنوان واحدهای ساختمانی عملکرد شناختی و رفتاری سازشی تکامل یافتهاند. علاوهبر این، مانند پاهای اسبهای مسابقهای اصلاحشده که برای طول پا انتخاب شدهاند ولی در عین حال دچار ضعف هستند، برخی از جنبههای ناکارآمدی عملکرد روانی ممکن است حاصل انتخاب برای صفات غیرمرتبطی مانند ظرفیت شناختی باشد. درواقع آسیبپذیری ذاتی ذهن انسان ممکن است مصالحهای برای بهتر شدن ویژگیهای غیرمرتبط مهم دیگر باشد.

قبلا هم ایدههای مشابهی در این زمینه وجود داشته است. برای مثال استفان جی گولد و ریچارد لوونتین، دو تن از دانشمندان شاخهی زیستشناسی تکاملی، بهطور انتقادی نظریهی سازشپذیری تکاملی را مورد بررسی قرار دادند. مقالهی کلاسیک آنها که در سال ۱۹۷۹ منتشر شد (با عنوان: اسپاندرلهای سان مارکو و پارادایم پنگلوسین)، این ایده را که هر جنبه از موجود زنده توسط انتخاب طبیعی کامل شده است، به چالش کشید. این دانشمندان در این زمینه نظریهی اسپاندرلهای تکاملی را مطرح کردند. کلمهی اسپاندرل از یک اصطلاح معماری میآید که به بخشهای مثلثی شکل بین طاقها در گوشههای ساختمان اشاره دارد که معمولا تزئینی بوده و دارای عملکردی حقیقی در ساختار بنا نیستند. این نوع تزئینات در معماری قرون وسطی و عصر رنسانس رواج داشت.
یک اسپاندرل تکاملی یک ساختار فیزیکی یا خصوصیت رفتاری است که محصول جانبی سازگاریهای عملکردی دیگر است. این خصوصیت ممکن است هیچ مزیت سازشی آشکاری نداشته باشد یا حتی موجب ناهنجاری شود. بینش گولد و لوونتین تا حدودی توسط ژنتیک ملکولی تأیید شده است. برای مثال، نسخههای خاصی از یک پروتئین اولیهی سیستم ایمنی به نام 4A به دلایل غیرمرتبط با عملکرد روانی تکامل پیدا کرده و در عین حال با افزایش خطر ابتلا به اسکیزوفرنی همراه است.
چند دهه قبل، جورج سیویلیامز، نظریهپرداز تکاملی شاید مبهمترین جنبه از بیولوژی انسان را مورد بررسی و اکتشاف قرار داد: گرایش ناخوشایند انسان بهسوی سالخوردگی و مرگ. او در سال ۱۹۵۷ پیشنهاد کرد برخی از ژنهایی که موجب مسن شدن میشوند به این خاطر تکامل پیدا میکنند که موجب افزایش شایستگی در اوایل زندگی میشوند. چنین پلیوتروپی متضادی که در آن یک ژن، حداقل یک صفت مطلوب و یک صفت نامطلوب را کنترل میکند، نشان میدهد که طراحی ساختار بیولوژیکی، یک مسئلهی بهینهسازی پیچیده است که بدهبستانهای متعددی در آن وجود دارد. احساسات و دیگر جنبههای عملکرد روانی مانند اجزای ماشین نیستند که هرکدام جداگانه کار کنند بلکه آنها در مسیرهای بیوشیمیایی که با هم همپوشانی دارند، عمل میکنند.
تکامل بهجای سلامتی و خوشبختی، درجهت موفقیت تولیدمثلی انتخاب انجام میدهد
در سال ۱۹۹۴ نسه، همراهبا ویلیامز کتاب «چرا ما بیمار میشویم» را بهعنوان بیانیهای درزمینهی پزشکی داروینی نوشت. بینش آنها دیدگاههای جدیدی درمورد منشا بیماریها بهوجود آورد و آنها علل تقریبی (که توسط آناتومی، بیوشیمی و فیزیولوژی کنترل میشوند) و علل نهایی (تکاملی) بیماریها را مورد بحث و استدلال قرار دادند. آنها در کتاب خود به این موضوع اشاره کردند که تکامل بهجای سلامتی و خوشبختی درجهت موفقیت تولیدمثلی انتخاب انجام میدهد و از اینجا است که بیماریها و اختلالات ظاهر میشوند. آنها همچنین ماهیت تصادفی و گاهی غیرمعقول میراثهای بیولوژیکی نظیر اعصاب و عروق خونی که در سطح شبکیهی چشم انسانها دیده میشوند را تشریح کردند. چشم سفالوپودها این «نقص» را ندارد.
کتاب «دلایل خوب برای احساسات بد» براساس این دیدگاهها شکل میگیرد. نسه با دیدگاه مهندسی درمورد بیماریهای روانی میگوید که اضطراب اگرچه ظاهرا نامطلوب است ولی یک جزء طراحی با قابلیت استفاده در موقعیتهای خاص محسوب میشود؛ برای نمونه یک «شناساگر دود یا دستگاه اعلام خطر حریق» برای رویدادهای مرگبار بهشمار میرود.
افسردگی نیز ممکن است عملکردهای سازشی داشته باشد. اوبری لویسِ روانپزشک، معتقد است که سیگنالهای حاصل از افسردگی میتوانند موجب جلب توجه همنوعان و کمک به فرد شوند. حتی پیشنهاد شده است که رفتار افسردگی در میمونهای وِروِت (Chlorocebus pygerythrus) برای نشان دادن از دست دادن موقعیت و رهایی از حملهی نرهای غالب تکامل پیدا کرده است.

البته این حوزه از علم پزشکی سالها است که پیشرفت برجستهی دارویی را تجربه نکرده است. علل بیولوژیکی مشخص نیستند و مارکرهای زیستی نیز در مورد این بیماریها وجود ندارد. در همین حال علم روانپزشکی ازلحاظ تئوریهای پایهای با عدم اطمینان روبهرو و دچار تزلزل است. این حوزه از علم هنوز زیرمجموعهای از علم عصبشناسی نشده است و شناسایی تنوعهای ژنتیکی رایجی که دارای اثرات بزرگی روی بیماریهای روانی باشند، بهسادگی ممکن نیست.
اشکال مختلف کتاب راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی (DSM) که توسط انجمن روانپزشکی آمریکا منتشر شده است، هماهنگی و عینیسازی بیماریهای روانی را ممکن ساخته است. اما در عین حال، DSM منجر به همپوشانی تشخیصها میشود و در برخی از موارد حتی وارد قلمرو عملکرد روانی سالم نیز میشود. آلن فرانسس، رئیس کارگروهی که ویرایش چهارم این راهنما را در سال ۱۹۹۴ برعهده داشت، در کتاب خود با عنوان «نجات افراد طبیعی»، درمورد تشخیص خارج از کنترل یا درنظر گرفتن افراد سالم بهعنوان بیمار روانی، اظهار نگرانی میکند.
از سازگاری به ناهنجاری
نسه استدلال میکند که تئوری تکاملی با فراهم آوردن یک اساس تئوریکی قوی برای روانپزشکی میتواند موجب پیشرفتهای درمانی شود. او ادعا میکند که این موضوع شاید بتواند در ممانعت از برابر فرض کردن علایم روانپزشکی و احساسات پررنگی نظیر اضطراب با بیماری و اختلال کمک کند.
نسه همچنین پیشنهاد میکند که بیماریهای روانی ممکن است حاصل اختلال در تنظیمکنندههایی مانند سیستم اندوکراین باشد که موجب حفظ تعادل در بدن میشوند. عملکرد سازشی طبیعی افکار و احساسات میتواند در چنین شرایطی نابهنجار شود.

موفقیت آیندهی روانپزشکی بالینی ممکن است در گرو تعریف یک چارچوب تکاملی و تجزیهوتحلیل دادههای کل ژنوم باشد. این امر میتواند موجب شناسایی جهشهای ژنتیکی شود که در استعداد فرد برای ابتلا به بیماریهای روانی نقش دارند. باتوجه به سهم ناچیز ژنهای انفرادی و مکانیسمهای گستردهای که دراینمیان نقش دارند، این امر نیازمند تجزیهوتحلیل ژنوم صدها هزار نفر است.
بهعنوان پیامدی از گرهخوردگیهای گسترده و متناقض شبکههای ژنتیکی، شاید لازم باشد که در درمانهای آینده مدارهای روانی بهصورتی مهندسی شوند که از بند محدودیتهای تکاملی سخت خود رها شوند.
گوتفرید ویلهلم لایبنیتس در کتاب تئودیسه (۱۷۱۰) استدلال کرد که خداوند عالِم باید هر چیزی را به بهترین حالت ممکن خلق کرده باشد. ۵۰ سال بعد وُلتِر در رمان سادهدل، از زبان شخصیتی به نام دکتر پانگلوس میگوید که نقایص زندگی لازم هستند، درست مانند سایههای کنتراست که در نقاشی مهم هستند. گذشته از مفهوم کنایهای آن، این خوشبینی فیلسوفانه ممکن است در علوم معاصر منطقی بهنظر برسد. بههمان صورت که در کتاب «دلایل خوب برای احساسات بد» ادعا میشود، بسیاری از مولفههای ناسازگار بیماری روانی درنهایت موجب میشوند که ما انسان باشیم.
وبلاگ حاضر به دنبال گلچینی از مطالب و محتوای روانشناسی کاربردی و مفید برای شما عزیزان است و در این مسیر تلاش می شود منابع مطالب تا حد امکان برای شما عنوان و درج گردد