تاریخچه و پیش زمینه
چارلز داروین احتمالاً شایسته داشتن عنوان اولین روانشناس تکاملی است. حدوداً یک قرن پس از او، پژوهشهایش زمینهساز مطالعات بسیاری در این حوزه شد. در سال ۱۸۷۳ داروین بیان کرد که احساسات انسان هم دقیقاً مانند رفتارهای فیزیکی انسان (مثل روشهای مختلف نشستن) در طول زمان، تکامل یافتهاند. داروین به ما آموخت که بیان احساسات نقش بسیار مهمی در ارتباطهای درونگونه ای(گروهی از جانداران مشابه) ایفا میکند.
مشاهدهی یک چهره خشمگین به ما هشدار میدهد که قصد جنگ و درگیری وجود دارد، اما با شناسایی این نوع چهره، این امکان را داریم که عقب نشینی کنیم و از آسیبهای احتمالی دور شویم. دیدگاه داروین در روزهای ابتدایی توسعه علم روانشناسی، تأثیر بسیار زیادی بر جا گذاشت.
در سال ۱۸۹۰ ویلیام جیمز در اثر معروف خود به نام «اصول روانشناسی» از عنوان روانشناسی تکاملی استفاده کرد. جیمز به این موضوع اشاره کرد که بسیاری از رفتارهای انسان، بازنماییهایی از غرایز طبیعی است.
در سال ۱۹۰۸ ویلیام مک دوگال این دیدگاه جیمز را در کتاب «مقدمهای بر روانشناسی اجتماعی» استفاده کرد. مک دوگال عقیده داشت که بسیاری از رفتارهای مهم اجتماعی انسان، توسط غرایز فعال میشوند. اما او عقیده داشت که غرایز برنامههای پیچیدهای دارند که در آن هر محرک(مثلاً موانع قانونی) انسان را به سمت حالت احساسی خاصی(مثلاً خشم) سوق میدهد.
روانشناسی تکاملی مدرن
روانشناسی تکاملی که در اواخر دهه ۸۰ میلادی ظهور پیدا کرد، ترکیبی از چندین بخش مطالعاتی متفاوت است. این بخشها عبارتاند از:
- روانشناسی شناختی
- زیستشناسی تکاملی
- کردار شناسی
- انسانشناسی
- روانشناسی اجتماعی
در مرکز روانشناسی تکاملی، نظریه تکامل چالز داروین و انتخاب طبیعی قرار گرفته است.
نظریه داروین به ما نشان داد که چگونه در طبیعت، ویژگیهای فیزیکی بدن حیوانات، بر اساس نیازها و مشکلاتی که محیط برای آنها ایجاد میکند ساخته میشوند.
فک ها بیشتر به سگها شباهت ژنتیکی دارند تا به دلفینها اما فکها و دلفینها خصوصیات فیزیکی مشابه بیشتری دارند که این موضوع به خاطر شرایط محیطی مشابهی است که در محیط دریا با آن روبرو هستند.
در کنار این خصوصیات فیزیکی مشترک، سیستم عصبی حیوانات، برای واکنشهای رفتاری مناسب در محیط پرورش یافته است. مثلاً واکنشهای سیستم عصبی یک خفاش در بدن یک دلفین یا یک زرافه کارایی ندارند.
نکته کلیدی در روانشناسی تکاملی
نکته مهم و کلیدی در روانشناسی تکاملی این است که سازوکارهای روانشناختی هم درست مانند سازوکارهای زیستی نتیجهی میلیونها سال تکامل از طریق انتخاب طبیعی هستند. بنابراین روانشناسی تکاملی به ما میگوید که سازوکارهای روانی نیز جنبهی وراثتی دارند و در گذشته احتمال بقا و تولید مثل نیاکان ما را افزایش دادهاند.
مثلاً میل به خوردن شیرینی را در نظر بگیرید. این تمایل را میتوان سازوکاری روانی دانست که در تاریخ تکامل بشر ریشه دارد. این میل باعث بقای اجداد و نیاکان ما در شرایط سخت دوران کهن شده است: یعنی میوهای که مزه شیرینتری داشته از ارزش تغذیهای بالاتری هم برخوردار بوده است، پس با خوردن آن احتمال بقا و دوام ژنهای مربوط به این کار نیز افزایش یافته است.
روانشناسان تکاملی نظریات خود را در بسیاری از مباحث روز جامعه مطرح میکنند. یکی از این اندیشمندان دیوید باس است. او در تلاش برای توضیح رفتارهای جفتیابی انسانها و تعاملات اجتماعی آنها، تحقیقات و پژوهشهای فراوانی را به جهان علم تقدیم کرده است. برای آشنایی با نظریات جالب دیوید باس و ادامه مطالعه در زمینه روانشناسی تکاملی دو مطلب کوتاه زیر پیشنهاد میشوند:
دیگر مباحث مطرحشده در روانشناسی تکاملی
روانشناسی تکاملی به دنبال توضیح بسیاری از جنبههای زندگی انسانهاست. از جمله مسائلی که روانشناسی تکاملی در آن به نظریه پردازی میپردازد، مبحث گروههای انسانی و داد وستدهای اجتماعی است. اکتساب زبان، سن و تولید مثل، گروههای خلافکار، خویشاوندی، دوستی و حتی پدیدههای بسیار کوچک در مقیاس جامعه مانند غیبت کردن و بدگویی از دیگران نیز در این نظریه توضیح داده میشوند.
روانشناسی تکاملی هنوز در دوران طفولیت خود است. با اینکه نظریه داروین بیش از یک قرن پیش مطرح شد، تا سال ۱۹۷۰ کسی به رابطه آن با ذهن انسان توجه نکرده بود. این علم به خصوص در ۳۰ سال گذشته پیشرفتهای بسیاری داشته است. چیزی که مشخص است این است که آینده علم روانشناسی با ورود نظریه داروین به آن، کاملاً متحول خواهد شد.
آیا منطقی نیست که پیش بینی کنیم درک ما از ذهن انسان با آگاهی از هدف طراحی آن بسیار افزایش مییابد؟
جورج ویلیامز
ذهن انسان اغلب به عنوان نقطه اوج تکامل توصیف می شود. ذهن پیچیده ترین ارگانی است که از طریق انتخاب طبیعی شکل می گیرد. خود داروین معتقد بود که روزی اصولش نه فقط عالم زیست شناسی بلکه عالم روان شناسی را نیز تبیین می کند؛ زیرا بر طبق نظریه او، روان شناسی بر مبنای جدیدی قرار خواهد گرفت. بعد از دوره ای طولانی که در آن این دو موضوع کاملاً از هم جدا بودند، نظریه تکامل اخیراً شروع به ایفای نقش مهمی در تحقیقات روان شناسانه، و به طور برجسته در محدوده ای به نام “روان شناسی تکاملی” کرده است. درست همان طور که زیست شناسان تکاملی سعی دارند مورفولوژی و سایر اشکال فیزیکی مشخص موجودات زنده را با استفاده از مباحث مربوط به تکامل شرح دهند، روان شناسان تکاملی می خواهند تفکرات، احساسات، و رفتارها را با طرح سؤالاتی درباره اهمیت سازگارشدگی آنها در طول زمان تکامل شان تبیین کنند.
روان شناسی تکاملی به زبان ساده روان شناسی ای است که توسط دانش بیشتری که زیست شناسی تکاملی در اختیار می گذارد هدایت می شود، با این انتظار که درک مراحلی که ذهن انسان را طراحی کرده کشف ساختار آن را به دست خواهد داد.”
چنین بررسی ای به طور مشخص منطقی به نظر می رسد، این طور نیست؟ انتظار این است که بیشتر افراد برنامه تحقیقی روان شناسی تکاملی را بی مناقشه و قابل تحسین می یابند.
اما عاقبت این طور شد که روان شناسی تکاملی بحث های عمیق، احساسی و کینه توزانه ای در جامعه علمی ایجاد کرد، نه تنها در سمینارها و مجلات علمی بی روح بلکه در صفحات بی قید (مطالب زرد) ” مرور کتاب های نیویورک” و سایر مجلات دوره ای. چرا؟
در این مقاله که از کتاب جالب “استیون پینکر” به نام ” ذهن چگونه عمل می کند ” و سایر تفسیرهای روان شناسی تکاملی، و توسط حملات صورت گرفته به چنین کارهایی، الهام گرفته شده و بررسی خواهیم کرد که موضوع روان شناسی تکاملی چیست، از کجا آمده و آینده اش در پرتو بحث های اخیری که پیرامون متدولوژی و ادعاهای مناقشه برانگیزش وجود دارد، کدام است.
ماهیت روان شناسی تکاملی
آنچه امروزه “روان شناسی تکاملی” نامیده می شود – که، تلاش های اخیر در آمیختن نظریه های تکاملی و روان شناسانه کنونی است- در مقاله ای طولانی توسط جانورشناس “جان توبی” و روان شناس “لدا کازمایدز”، با نام “مبانی روان شناختی فرهنگ” به میزان زیادی مورد حمایت قرار گرفته است. توبی و کازمایدز ادعا می کنند که نظریه تکامل تا امروز بر مبنای سیطره علومی که آنها “مدل استاندارد دانش اجتماعی”(SSSM) می نامند، تا حد زیادی فاقد روان شناسی و سایر قوانین رفتاری است. بر اساس نظر توبی و کازمایدز، SSSM تأکید دارد که تا جایی که به انسان مربوط می شود، آنچه تکامل به وجود آورد یک ذهن “همه کاره” بود با مقدار کمی زمینه یا دانش ذاتی. به عبارت دیگر، ذهن ” لوح ساده”ای است بدون چیزی به نام “طبیعت ذاتی بشر”، و روان شناسی انسان تقریباً به تمامی توسط فرهنگ و جامعه ای که او در آن رشد می کند شکل می گیرد نه چیزی “معین به لحاظ زیست شناختی” .
بر طبق طبیعت منسوب به اصطلاحاتی مانند “تعیّن گرایی زیست شناختی” یا “طبیعت ذاتی بشر”، احتمالاً تعجب آور نیست که بخشی ازسیطره SSSM از “اصلاح سیاسی” که تحمیل می کند منشأ گرفت: حمایت از SSSM مخالفت با نژادپرستی و جنسیت گرایی و چالش با آن، خواسته یا ناخواسته، حمایت از نژادپرستی، جنسیت گرایی و به طور کلی تر “تعیّن گرایی زیست شناختی” بود… [SSSM تأکید می کند بر] شکل پذیری انسان و امیدی که، به همین دلیل، به اصلاح اجتماعی یا انقلاب اجتماعی دارد.
روان شناسی تکاملی، همان طور که توسط توبی و کازمایدز مورد پشتیبانی قرار گرفت، SSSM را به این صورت مورد چالش قرار می دهد: روان شناسی انسان ابتدائاً نه توسط جوامع و فرهنگ های کنونی بلکه در عوض توسط قوای انتخاب گر که در طول دوره تکامل رخ می دهند، شکل گرفته تا ساز و کاری ذهنی برای حل مشکلاتی که در نهایت بر موفقیت در تولیدمثل اثر می گذارد، ایجاد کند. توبی و کازمایدز خاطرنشان می کنند که روان شناسی مدرن مفهوم ” لوح ساده” ذهن را مورد تردید قرار داده، و هم روان شناسی و هم زیست شناسی مدرن نشان داده اند که رویارویی سنتی(با حمایت SSSM) بین مفاهیمی مانند “ذاتی، زیست شناختی، و معین به لحاظ ژنتیکی” و “آموخته، فرهنگی، و ساخته و پرداخته توسط جامعه” در پرتو آنچه ما امروز به عنوان ارتباطات جدایی ناپذیر بین ژن ها، تکامل، محیط و فرهنگ می شناسیم، هیچ معنایی ندارند. توبی و کازمایدز به درستی پیشنهاد می کنند که چنین مخالفت هایی “باید همراه با جستجو برای یک دانش اجتماعی بدون زیست شناسی به زباله دانی تاریخ فرستاده شود”. گرایش به رهایی از تأکیدات کهنه SSSM انگیزه ای اساسی برای روان شناسی تکاملی بوده است.
روان شناسی تکاملی اغلب با زیست شناسی اجتماعی، جریانی مربوط به چند دهه پیش که بیشتر توسط کتابی به همین نام نوشته ای. او. ویلسون مشهور شد، مقایسه می شود. کتاب ویلسون کارهای خودش و سایر کردارشناسان(مانند کنراد لورنز) درباره توضیحات تکاملی ممکن برای رفتار اجتماعی حیوان و انسان را مورد بحث قرار می داد که حداقل توصیف برایش این بود که بسیار مناقشه برانگیز بود. بسیاری از منتقدین آن را چشم پوشی کردن یا حداقل توجیه رفتارهایی مثل تجاوز، خشونت خانگی و دیگر اشکال خشونت دانستند. توبی و کازمایدز، همراه با پینکر و سایر نویسندگان، سعی دارند تا زیست شناسی تکاملی را از همتای قدیمی تر و بسیار نامشابهش تشخیص دهند؛ آنها روشن ساختند که روان شناسی تکاملی مانند زیست شناسی اجتماعی درباره توضیحات تکاملی رفتار اجتماعی نیست بلکه درباره توضیحات تکاملی ذهنیت است. در حالی که بعضی از خوانندگان ممکن است این تمایز را کمی ضعیف بدانند، روان شناسان تکاملی عقیده دارند که تفاوت بزرگی بین استفاده از تکامل برای تبیین امر ذهنی- ساختارهای ذهن و مغز که در انسان ها تکامل یافته- و استفاده از آن برای تبیین امر رفتاری، که به گونه های اغلب غیرمستقیم به امر ذهنی مرتبط است، وجود دارد. همان طور که کازمایدز، توبی و “بارکو”(به دقت) بیان می کنند:
فرهنگ بی دلیل و مرموز نیست بلکه از طرقی پیچیده و غنی و به وسیله وضع مکانیسم های پردازش اطلاعات در ذهن انسان ها به وجود می آید. در عوض این مکانیسم ها محصول جزء به جزء تجسم یافته جریان تکاملی هستند. به همین دلیل برای درک ارتباط بین زیست شناسی و فرهنگ ابتدا باید ساختار روان شناسی تکامل یافته مان را بشناسیم. تلاش های قبلی برای پریدن از روی امر روان شناسانه -به منظور اعمال مستقیم زیست شناسی به زندگی اجتماعی انسان- به همین دلیل همیشه موفق نبوده است. روان شناسی تکاملی حلقه گمشده علیتیِ مورد نیاز برای آشتی بین این دیدگاه های اغلب متضاد را می سازد.
مفروضات خاص روان شناسی تکاملی
عبارت “روان شناسی تکاملی” به طور کاملاً کلی برای اشاره به مطالعه فعالیت های ذهنی انسان با تأثیر از تکامل به کار رفته است، اما غالباً بیشتر برای اشاره به متدولوژی تحقیقی اختصاصی تر مقاله توبی و کازمایدز که توسط بسیاری از افرادی هم که در این زمینه کار می کنند به اشتراک درآمده، مورد استفاده قرار گرفته است. این متدولوژی مجموعه مشخصی از مفروضات را درباره روان شناسی و درباره تکامل انسان می سازد. این مفروضات توسط پینکر به عنوان “ایده اصلی” کتابش خلاصه شد:
ذهن سیستمی از ارگان های محاسبه است که توسط انتخاب طبیعی طراحی شده تا انواع مشکلاتی که نیاکان ما در روش زندگی خود -گشتن به دنبال غذا- با آنها روبه رو بودند، به خصوص، درک و برتری یافتن از اشیا، حیوانات، گیاهان و سایر مردم را حل کند.
منظور او از “ارگان های محاسبه” و “نیاکان ما” این است:
ذهن به صورت واحدها یا ارگان های ذهنی سامان دهی شده، که هر کدام دارای طراحی خاصی هستند که آن را به یک حوزه از واکنش هایش با جهان اختصاص می دهد. منطق اولیه واحد، توسط برنامه ژنتیکی ما مشخص می شود. عمل آنها به وسیله انتخاب طبیعی شکل گرفت تا مشکلات زندگی نیاکان ما که با روش شکار و گردآوری غذا بود، را در بیشتر مدت تاریخ تکاملی مان حل کند.
اینجا، فرض بزرگی که درباره روان شناسی وجود دارد این است که ذهن از “ارگان های ذهنی” با منظور خاص درست شده است. مفروضات بزرگی که درباره تکامل ایجاد شده این است که 1. هریک از این ارگان های ذهنی یک “سازگاری” هستند – یعنی مسیری که مستقیم یا غیرمستقیم به بهبود قابلیت موجود زنده برای ایجاد خلف مناسب منجر می شد؛ 2. انتخاب طبیعی نیروی پیش برنده در شکل دهی به این ارگان های ذهنی بود؛ و 3. این عمل در طی دوره تکامل که در آن نیاکان ما شکارچی هایی بودند ساکن دشت های آفریقا که به دنبال غذا می گشتند،[تلاشی برای کشاورزی یا اهلی کردن حیوانات نمی کردند] رخ داد.
دلایل این مفروضات به تفصیل توسط توبی و کازمایدز بیان شده و به زبان غیرتکنیکی در کتاب پینکر شرح داده شده است.
فرض “ارگان ذهنی اختصاص یافته” با یک دیدگاه جای گزین در روان شناسی که می گوید ساز و کارهای ذهن نسبتاً غیراختصاصی هستند، منافات دارد. در این دیدگاه، ذهن شبیه یک کامپیوترعمومی یا “ماشینی فرضی با اطلاعات نامحدود”[ Turing Machine] است با تنها تعداد کمی “واحد” اختصاص یافته(مانند منطقه خاص مغز برای زبان). این دیدگاهی است که توبی و کازمایدز به SSSM نسبت می دهند و آن جایگاه برجسته ای بود که به عنوان مثال، توسط دانشمندان شناخت گرا “آلن نول” و “رهبرت سیمون” در 1970 اتخاذ شد.
دیدگاه “ارگان ذهنی اختصاص یافته” در عوض می گوید که ذهن(و، تلویحاً، مغز) شامل تعداد زیادی “متخصص” کاملاً غیروابسته است – تخمیناً، برنامه های کامپیوتری که فقط یک چیز مشخص را درباره جهان بررسی می کنند. برای مثال یک واحد فرضی تخصص یافته برای تشخیص “تقلب”. به زودی به این موضوع برخواهیم گشت.
فرض “انتخاب طبیعی” این است که این ارگان های ذهنی از طریق انباشته شدن(از قرار معلوم آهسته) تغییرات مختلف ژنتیک که هر کدام در موفقیت تولید مثلی فرد سهیم است، شکل گرفتند. بعید به نظر می رسد، اما انتخاب در روندهای تصادفی تغییرات ژنتیکی، ظاهراً سازگاری های پیچیده ای در موجودات زنده ایجاد کرده است. بسیاری از تکامل گراها(از جمله روان شناسان تکاملی) فرض می کنند که توضیح دیگری برای خلق سازگاری های پیچیده وجود ندارد. “تکامل با انتخاب طبیعی در حال حاضر تنها توضیح در دسترس برای انباشته شدن اشکال طرح عمل کردی در طول نسل ها است.”
فرض سوم این است که مراحلی که ارگان های ذهنی اختصاص یافته ما را شکل داد در طی دوران پلئیستوسن رخ داد – دوره ای در یک تا دو میلیون سال قبل که در آن نیاکان ما در دشت های آفریقا شکارچی هایی گردآورنده بودند و در آن توسعه عظیم مغز اتفاق افتاد. پس روان شناسی انسان ممکن است در جامعه و فرهنگ کنونی ما معنایی نداشته و حتی ممکن است برای ما زیان آور باشد، اما قبلاً در دوران پلئیستوسن سازگارکننده بود. این، همان طور که پینکر تأکید می کند، می تواند بعضی از تناقضات روان شناسی مدرن را توضیح دهد:
مردم باورهای زیادی دارند که با تجارب شان اختلاف دارد اما در محیطی که ما در آن تکامل یافتیم، صدق می کردند. آنها به دنبال اهدافی هستند که سلامت شان را برهم می زنند، اما با آن محیط سازگار شده بودند.
روش شناسی روان شناسی تکاملی
این سه فرض توبی و کازمایدز را راهنمایی کرد تا یک روش شاسی برای کار در روان شناسی تکاملی مشخص کنند. هدف درک و تبیین ساختار پدیده های ذهنی خاص است. برای به تصویر کشیدن آن بیایید مثال مشهوری از تحقیق روان شناسی تکاملی بزنیم: مفهوم “متقلب یاب”.
بخشی از این مفهوم که انسان ها دارای یک آشکار کننده خاص برای تقلب هستند، از تفسیر کازمایدز از یک نتیجه تعجب انگیز در روان شناسی آمد. “پیتر ویسن” روان شناس در امتحان قابلیت های انسان ها در رد فرض ها، چهار کارت ایجاد کرد. هر کارت دارای یک حرف روی یک طرف و یک عدد روی طرف دیگر است. به انسان های سوژه تحقیق یک طرف از هر کارت نشان داده شد:
کارت1: D
کارت2: F
کارت 3: 3
کارت 4: 7
سپس از آنها پرسیده شد که به برگرداندن کدام کارت یا کارت ها احتیاج دارند تا فرض زیر را تأیید یا رد کنند “اگر یک طرف یک کارت D باشد، طرف دیگرش 3 است.”
پاسخ درست این است که لازم است شما کارت های 1 و 4 را برگردانید. اگر طرف دیگر کارت F، 3 باشد، این هیچ اطلاعی درباره فرض، که نمی گوید که فقط کارت های D طرف دیگرشان 3 است، به شما نمی دهد. به همین صورت، چه طرف دیگر کارت 3، D باشد یا نه اهمیتی ندارد، زیرا فرض نمی گوید که کارت هایی که یک طرف شان 3 است، باید طرف دیگرشان D باشد. اما آشکارا برای درست بودن فرض، کارت D باید یک 3 در طرف دیگرش داشته باشد، و کارت 7 نمی تواند یک D در طرف دیگرش داشته باشد.
با وجود اینکه این منطق قانع کننده است، وقتی بر روی سوژه های انسانی انجام شد، سوژه ها بیشتر پاسخ دادند که لازم است آنها یا فقط کارت 1، یا کارت 1 و 3 را برگردانند. این برای روان شناسان تعجب انگیز بود. همان طور که پینکر بازگویی کرد: “استلزامات وحشتناکی دیده شد. “جان کیو پابلیک” غیرمنطقی، غیرعلمی، و متمایل به تأیید پیش داوری های خود بود تا یافتن دلیلی که بتواند آنها رد کند”.
اما آزمایش های بعدی نشان داد که وقتی اشیاء و وقایع دنیای واقعی به جای حروف و اعداد انتزاعی استفاده شوند، مردم پاسخ درست را پیدا خواهند کرد. به عنوان مثال، به سوژه ها گفته شد: “شما یک مسئول بار هستید، و باید قانون را اعمال کنید: اگر شخصی نوشیدنی مضر می نوشد، باید 18 ساله یا بیشتر باشد”. سپس به آنها کارت هایی داده شد که یک دستور سفارش نوشیدنی در یک طرف و یک سن در طرف دیگرش لیست شده بود:
کارت 1: نوشیدنی مضر
کارت 2: کوکا
کارت 3: سن 25
کارت 4: سن 16
بعد از سوژه ها پرسیده شد: “شما باید کدام کارت را برگردانید تا مطمئن شوید که قانون سن نوشیدن اعمال می شود”؟ جالب بود که در حالی که این آزمایش از نظر منطقی با آزمایش حروف و اعداد که در بالا توصیف شد، یک شکل بود، بیشتر سوژه ها این آزمایش را کاملاً درست انجام دادند، درحالی که بیشترشان در نوع انتزاعی شکست خوردند.
پس اینجا پدیده ای ذهنی وجود دارد که باید توضیح داده شود. آزمایش های بعدی نشان داد که موضوع فقط داشتن موجودیت دنیای واقعی در برابر انتزاعی بر روی کارت ها نیست. کازمایدز گفت که هسته اصلی پدیده این است که مردم هر وقت که آزمایش شامل تعیین متقلبین باشد(به عنوان مثال نوشندگان نوشیدنی مضر زیر سن قانونی) درک درستی دارند. کارهای قبلی در روان شناسی تکاملی چنین استدلال کرده بود که یک گونه، مانند ما، که در آن ایثار دو طرفه رخ می دهد باید به طریقی به یاد داشته باشد که چه کسی الطاف را دریافت کرد و چه کسی آنها را برگرداند، زیرا در غیر این صورت ایثار دو طرفه قادر به تکامل نخواهد بود – فقط در معرض متقلبین قرار خواهد گرفت. بنابراین، استدلال چنین پیش می رود که دلایل مبتنی بر تکامل، امکان قوی وجود ارگانی ذهنی برای تشخیص تقلب در اعضا یک گونه را نشان می دهند. کازمایدز اعتقاد داشت که نتایج آزمایش کارت ها دقیقاً شاهدی بر چنین ارگان ذهنی است.
این استدلال نمونه برجسته ای از روش شاسی روان شناسی تکاملی است: وقتی با پدیده ای روان شناختی روبه رو هستیم که فرض می شود که نتیجه نوعی سازگاری است، در نظر بگیرید که همین امر چه خوبی هایی برای نیاکان شکارچی – گردآورنده ما داشته(نه لزوماً خوبی که امروز برای ما دارد)، و آن را به لحاظ اجبار انتخابی بر آن نیاکان تجزیه و تحلیل نمایید. توبی و کازمایدز با خوش بینی شرح می دهند که این امر چگونه به صورت فرمی از “مهندسی معکوس” انجام می شود:
زیست شناسی تکاملی و مطالعات شکارچی -گردآورنده، تعاریفی از مشکلات مکرری که انسان ها در طی تکامل شان با آنها روبه رو بودند را فراهم، و روان شناسی شناختی سازوکارهای پردازش اطلاعات را، که به منظور حل آنها تکامل یافت توصیف می نماید. با ترکیب دریافت های این دو حوزه، نظام کارکردی ذهن می تواند دارای برجستگی خاصی شود.
پینکر این رویکرد را تأیید می کند و آن را کاملاً فراگیر می یابد: “دلیلی ندارد که مهندسی معکوس تحت هدایت نظریه تکاملی، شناختی درباره بقیه ذهن ایجاد نکند”
پینکر در کتابش، ذهن چگونه عمل می کند، مثال های متعددی از فرضیات تکاملی خود و سایر افراد درباره پدیده های ذهنی ارائه می دهد. به عنوان مثال، او درباره منشأ فوبیاهای این روزگار فرضیاتی می سازد:
سایر ترس های رایج ترس از ارتفاع، طوفان، جانوران خیلی بزرگ، تاریکی… است. وجه مشترک آشکار است. اینها وضعیت هایی هستند که نیاکان تکاملی ما را در معرض خطر قرار می دادند. عنکبوت ها و مارها اغلب و مخصوصاً در آفریقا نفرت انگیز اند و بقیه شان برای سلامتی یک گردآورنده خطرات آشکاری دارند. . . ترس احساسی است که نیاکان ما را برمی انگیخت تا از پس خطراتی که احتمال روبه رو شدن با آنها را داشتند، بر آیند… . وقتی از بچه مدرسه ای های شیکاگو پرسیده شد که بیشتر از چه می ترسند، آنها شیر، ببر و مار را نام بردند، خطراتی که در “ویندی سیتی” بعید است.
پینکر همچنین تمثیل خوبی برای توضیح بعضی جنبه های احساسات از لحاظ مفهوم ماشین اخرت دارد. این تصویر از فیلم “دکتر استرنجلاو” می آید، که در آن دکتر استرنجلاو با بازی “پیتر سلرز”، موضوع داشتن یک ماشین را شرح داد(شبکه آغازگر اسلحه خانه هسته ای یک ملت) که همه از جمله سازندگان دستگاه را نابود می کند، و به محض اینکه شروع به کار کرد، قابل توقف نیست. بی تردید، ماشین به محض به کار افتادن بی فایده است، اما اگر وجود آن تبلیغ شود، می تواند به عنوان یک بازدارنده قوی عمل کند. پینکر چنین فرض می کند که یک مفهوم تمثیلی ممکن است بتواند تفکیکی را که در ظاهر بین احساس و عقل وجود دارد توضیح دهد:
هوش به این منظور طراحی شده که کنترل را به احساسات واگذار کند تا آنها بتوانند به عنوان نگهبان خواسته ها، انتظارها، و تهدیدهایش در برابر بدگمانی هایی مانند اینکه آنها پیش پا افتاده، حقّه، و لاف هستند، عمل کنند. دیوار محافظ صوری بین احساس و عقل، بخشی اجتناب ناپذیر از ساختار مغز نیست، بلکه به قصد برنامه ریزی شده تا تنها اگر احساسات در کنترل باشند، بتوانند به عنوان نگهبانان قابل اعتماد عمل کنند.
در مثال دیگری، پینکر “مسأله والد- مولود” را تجزیه و تحلیل می کند – نه نوع آشنایی که همه والدین آگاهانه متحمل می شوند، بلکه نوع ناخودآگاه که ادعا می شود بازمانده ای است از روزهای پیشین. پینکر خاطرنشان می کند که از آنجایی که یک والد 50% ژن هایش را با هر مولودی شریک است، بر اساس تکامل، سرمایه گذاری در هریک باید مساوی باشد(همه چیزهای دیگر مساوی باشد). اما اگر من یکی از آن مولودها باشم، تنها 50% از ژن هایم با هر یک از خواهر و برادرهایم و اما 100% از ژن هایم با خودم مشترک است، پس به نفع من است که سرمایه گذاری والدین در خواهر و برادرهایم را متوقف و سرمایه گذاری والدین در خودم را افزایش دهم. پینکر چنین فرض می کند که این می تواند به رفتاری در کودک منجر شود که به طور غیرمستقیم به پیش گیری یا تأخیر در اینکه والدین بچه دیگری داشته باشند، کمک کند: در همه فرهنگ ها، کودکان گاهی نسبت به مادران شان احساس مالکیت دارند و نسبت به پدران شان سرد هستند. مسأله والد – مولود یک توضیح آسان ارائه می دهد. علاقه بابا به مامان توجه او را از من می گیرد و حتی بدتر، تهدیدی برای ایجاد یک خواهر یا برادر است. ممکن است بچه ها به خوبی تاکتیک به تأخیرانداختن آن روز غمگین را با کاهش علاقه مادر به رابطه جنسی و دور نگه داشتن پدر از او، تکامل بخشیده باشند. این می تواند به آسانی به مسأله از شیر گرفتن هم تعمیم یابد.البته ادعا این نیست که کودکان این کار را آگاهانه انجام می دهند، بلکه تکامل، واحدهای ذهنی را ایجاد کرده که رفتار ناآگاهانه ای با اثرات دلخواه به وجود می آورند.
نقدهای روان شناسان تکاملی
روان شناسی تکاملی هم مانند زیست شناسی اجتماعی قبل از آن، نقدهایی از بسیاری بخش های گستره دانشگاهی، بعضاً مقداری پرشور و عصبی به وجود آورده است. در بعضی از نقدهای شدیدتر، روان شناسی تکاملی به طرق مختلف به صورت “جزم گرایی ساده انگارانه” ، “مسئول به خدمت گرفتن تخیلات نظرپردازانه”، “زیست شناسی به صورت ایدئولوژی”، و به عنوان داشتن “علاقه به نظریه پردازی محدود و اغلب بی حاصل” توصیف شده است. بسیاری از شدیدترین نیش های نقد از مقالاتی از تکامل گرای نامی “استفن جی گولد” در مرور کتاب های نیویورک(یک مجله دوره ای سرگرم کننده که محتوایش اغلب به صورت گونه ای کُشتی رقابتی برای تحصیل کردگان توصیف می شود) وارد می آید. حملات در جهت دیگر هم عمل کرده اند؛ برای مثال گولد توسط تکامل گرای نامی دیگری به این صورت توصیف شده است “مردی که عقایدش چنان گیج کننده اند که ارزش به زحمت افتادن ندارند”.
این افراد دقیقاً با چه چیز می جنگند؟ در خوانش من از این بحث، هر یک از طرفین، بیشتر به قیمت درک عموم از مسائل علمی پیچیده و مهم، ویژگی های غلطی به ادعاها و باورهای طرف دیگر نسبت داده اند. در اینجا من سعی خواهم کرد که آنچه را احساس می کنم نقدهای محکم تری از روان شناسی تکاملی است خلاصه کنم، و نشان دهم آنها برای تعریف سؤالات باز، هم در تکامل و هم در روان شناسی به کجا می رسند.
مهم ترین نقدها به روان شناسی تکاملی حول محور سه فرض اصلی آن می گردد: اینکه ذهن مجموعه ای از واحدهای اختصاص یافته است؛ اینکه این واحدهای ذهنی سازگاری هایی هستند که از طریق انتخاب طبیعی شکل گرفته اند؛ و اینکه دوران پلئیستوسن دوره ای بود که این واحدها در آن تکامل پیدا کرد.
این ادعا که ذهن شامل واحدهای مستقل اختصاص یافته است، توسط بعضی شواهد، هم روان شناختی و هم عصب شناختی، حمایت شده اما این با اینکه به طور کلی در علمِ مربوط به شناخت مورد قبول واقع شود، متفاوت است. در اینجا این بحث را توصیف نخواهم کرد اما در عوض بر مسائل تکاملی در فرض های دوم و سوم تمرکز خواهم نمود.
چگونه ما یک ویژگی سازگارکننده پیچیده را مشخص می کنیم؟
تعیین اینکه چه ویژگی های پیچیده ای(جسمی یا ذهنی) سازگارکننده هستند، آسان نیست. تکامل گراها “ویژگی سازگاری دهنده” را به صورت ویژگی که به طور مستقیم یا غیرمستقیم به تولیدمثل کمک می کنند(یا حداقل وقتی به وجود آمد، این طور بود) تعریف می کنند. بسیاری بر این عقیده اند که انتخاب طبیعی سازوکاری برای “طراحی” ویژگی های سازگاری دهنده است.
اما همه تکامل گراها موافق اند که همه ویژگی ها سازگارشده نیستند. بعضی از ویژگی ها قاعدتاً تصادفی هستند – محصول جهش های اتفاقی که هیچ نفع انتخابی نمی رسانند- و بعضی محصول سایر سازوکارهایی می باشند که به موجودات زنده شکل می دهد، مانند فشارهای فیزیکی در جریان تکامل، اثرات جانبی سازگاری ها و مانند آن.
اگرچه انتخاب طبیعی آشکارا رخ می دهد(این موضوع در آزمایش های بی شماری با بسیاری از گونه های موجودات زنده نشان داده شده است)، هیچ نظریه دقیق کلی وجود ندارد تا مشخص کند که چه نوع از سازگاری های پیچیده را می تواند ایجاد کند و چگونه آنها را از ویژگی های غیرسازگار شده می توان تشخیص داد. به خصوص اگر تنها در تعداد کمی از گونه های وابسته(مثلاً پستان داران نخستین) ظاهر شوند. چشم -مثال برجسته در تکامل که به خاطر اینکه بسیار خوب طراحی شده داروین را نگران کرد- به نظر می رسد به طرز آشکاری نمایانگر سازگاری است. زیرا ما ساختار و عملکردش را در بسیاری از گونه های مختلف به خوبی می شناسیم(اگرچه امکان دارد که بعضی از اجزاء ساختمان و عملکردش از طریق جریان های غیرانتخابی که در بالا به آنها اشاره شد، یا از طریق جریان های انتخابی به نفع ویژگی های سازگار شده ای به جز دیدن ایجاد شده باشند). اما وقتی درباره ویژگی های ذهنی کمتر شناخته شده ای که موضوع روان شناسی تکاملی هستند(مثل احساسات انسانی) حرف می زنیم، اطمینان سخت تر می شود. این مشکل هسته اصلی این محکومیت رایج است که روان شناسان تکاملی وقت شان را صرف گفتن “داستان های خیلی مرتب” می کنند.
عبارت “داستان های خیلی مرتب” که از کتاب “رودیارد کیپلینگ” به همین نام گرفته شده(شامل داستان هایی درباره “چگونه پلنگ نقطه نقطه شد” و مانند آن) در اینجا اشاره به توضیحات مفروض درباره عمل کرد سازگاری ظاهری یک ویژگی خاص است که ممکن است درست باشد یا نه، اما آزمایشش غیرممکن است. فرضیات پینکر درباره عملکرد سازگار شده احساس، مسأله ناخودآگاه والد – مولود، و سایر ویژگی های روان شناختی، در عین منطقی و حتی دقیق بودن، آزمایش شان مشکل است زیرا ما نمی دانیم کدام ساختارهای مغز این ویژگی ها را اعمال می کنند و حتی اگر می دانستیم، نمی دانیم انتخاب با چه وسعتی می تواند چنین ساختارهای مغزی را شکل دهد، یا دقیقاً ساختارهای مغزی شکل گرفته توسط انتخاب باید چگونه به نظر برسند. آنها ممکن است سازگاری باشند، اما توضیحات منطقی دیگری هم وجود دارد، و هرچه ویژگی کمتر شناخته شده باشد، تدبیر آزمایش های قطعی برای تمایز بین فرضیات رقیب مشکل تر است.
پینکر در این مورد دلیل می آورد و می گوید که ارگان های پیچیده و “نامحتمل” باید سازگار شده ها باشند. به عنوان مثال، پینکر تأکید می کند که:
یک انسان عاقل می تواند باور داشته باشد که یک ارگان پیچیده یک سازگاری و محصول انتخاب طبیعی است، در حالی که همچنین باور دارد که اشکالی از یک موجود زنده که ارگان های پیچیده ای نیستند محصولی بی هدف یا محصول جانبی سایر سازگاری ها هستند. و انتخاب برای تبیین منفعت بیشتر به کمک فرا خوانده نمی شود؛ برای تبیین منفعت نامحتمل به آن استناد می شود.
یک مشکل در اینجا این است که “ارگان پیچیده” هنوز به خوبی تعریف نشده است – چگونه وقتی آن را می بینیم، می شناسیم؟ آیا “شیوه بیان” یک ارگان پیچیده و بنابراین یک سازگاری است؟ پینکر می گوید بله(و کتابی در بحث درباره این عقیده نوشت)اما بعد، در چگونه ذهن کار می کند، قائل است که سایر ویژگی های ذهنی مانند ذائقه موسیقایی ما و هنر(قاعدتاً نتایج ارگان های ذهنی پیچیده)، می توانند محصولات جانبی سازگاری باشند تا خود سازگاری ها: “بعضی فعالیت ها که ما بسیار پرمحتوا در نظر می گیریم محصولات جانبی غیرسازگارشده هستند”.
مشکل دیگر این است که ما هنوز درباره اینکه انتخاب چه کاری می تواند انجام دهد به حد کافی نمی دانیم(و اینکه چگونه با سایر سازوکارهایی که موجودات زنده را شکل می دهد در تعامل است) تا بگوییم چه چیز، منفعت نامحتمل را می سازد، به خصوص وقتی درباره ویژگی های ذهنی حرف می زنیم که خود به خوبی شناخته نشده اند.
چگونه می فهمیم که یک ویژگی ذهنی چه زمانی تکامل پیدا کرد؟
سؤال وابسته به این که چگونه یک سازگاری را تشخیص دهیم این پرسش است که چقدر طول می کشد که یک سازگاری خاص از طریق انتخاب طبیعی تکامل یابد. یک فرض اساسی روان شناسی تکاملی این است که ویژگی های ذهنی منفعت در طی پلئیستوسن، دورانی یک تا دو میلیون سال قبل که در طی آن توسعه عظیم مغز انسان رخ داد، تکامل یافت.
نیاکان ما دو میلیون سال قبل را به عنوان شکارچی -گردآورندگان پلئیستوسن گذراندند، و البه چند صد سال قبل از آن به عنوان انواع گردآورنده غذا. این دو دوره وابسته مهم هستند زیرا آنها محقق می کنند که کدام مجموعه از محیط ها و شرایط، مشکلات مربوط به سازگاری، که ذهن برای انطباق با آنها شکل داده شد، را تعیین کردند: شرایط پلئیستوسن، نه شرایط جدید.
تقریباً به طور قطع اینکه تاریخ متأخر(برای مثال، چند صد هزار سال گذشته) زمان کافی برای تکامل ارگان های ذهنی پیچیده نبود و بسیاری از تغییرات جالب در مغز در حین توسعه اش در طی دوران پلئیستوسن اتفاق افتاد، درست است. اما درست همان طور که ما هنوز یک نظریه خوب درباره اینکه چطور بگوییم که کلاً آیا یک ویژگی مفروض یک سازگاری است یا نه نداریم، نظریه کلی خوبی هم درباره اینکه انتخاب طبیعی چه ویژگی هایی را می تواند ایجاد کند، با چه سرعتی می تواند آنها را ایجاد کند، و یک محیط باید چقدر پایدار یا ناپایدار باشد تا این اتفاق بیفتد، نداریم. این امر به خصوص درباره ویژگی های پیچیده تر مانند ویژگی های روان شناختی که توبی و کازمایدز، پینکر و سایرین درباره اش بحث کرده اند، صادق است. پینکر تأکید می کند که “بیشتر تکامل ما” در دشت های آفریقا اتفاق افتاد. منظور او از “تکامل ما”، نیاکان ما که شباهت بیشتری به انسان داشتند، است آنهایی که مغزهایی مشابه ما داشتند. اما همان گونه که “اهاوس” و “برویک” خاطر نشان می کنند، این که بگوییم بیشتر از 99% تاریخ تکاملی ما(و به وجود آمدن بیشتر ژن های ما) در یک دریای گرم و شور سپری شده است، هم به همان اندازه حقیقت دارد. نیاکان دریایی ما هم سیستمی عصبی که سلف سیستم عصبی خود ما بود، داشتند. آیا منطقی نخواهد بود که فکر کنیم که بعضی از ساختارهای مهم در روان شناسی انسان، حداقل بخشی از آنها، طی آن زمان به وجود آمدند و ابتدائاً برای آن شرایط سازگاری پیدا کرده بودند؟ و آیا این می تواند با گذشت زمان در پلئیستوسن بیشترین تأثیر را بر ساختار و عمل کرد نهایی آنها داشته باشد؟ سخت است که در این باره با اطمینان حرف بزنیم.
فرض شکارچی – گردآورندگان دشت های پلئیستوسن بر اساس فسیل ها و رگه های باستان شناسی است، که به راستی به معنا بخشیدن به مقیاس زمان و مراحل تکامل بشر کمک می کند، از جمله این که انواع مشخص ویژگی های ذهنی به احتمال قوی ابتدا در چه زمانی، حداقل در اشکال جدیدشان ظاهر شدند. اما فسیل و گزارش های باستان شناسی به نحو بارزی اجمالی هستند، هیچ یک از ویژگی های ذهنی که روان شناسان تکاملی مورد مطالعه قرار می دهند به طور مستقیم در فسیل ها به دست نیامده، و تفسیر شواهد باستان شناسی به خصوص در ایجاد فرضیاتی درباره منشأ زبان، احساسات، و سایر ویژگی های ذهنی اغلب دشوار است. انتخاب طبیعی به طرزی کاملاً محتمل در این مورد قویاً نقش دارد، اما برای اینکه این فرضیات به جای گمانه زنی تبدیل به نظریه هایی قانع کننده شوند، باید درباره جزئیات ساختارهای ذهنی و مراحل تکاملی بیشتر دانسته شود.
دیدگاه من با همه تکامل گراها مشترک نیست؛ برای مثال، توبی و کازمایدز دیدگاه بسیار فراگیرتری از آنچه حوزه زیست شناسی تکاملی در حالت کنونی اش می تواند به ما بگوید، دارند:
درست همان طور که مهندسی های برق و مکانیک، دانش ما از اصول حاکم بر طراحی ماشین های ساخته دست انسان را جمع بندی می کنند، حوزه زیست شناسی تکاملی، دانش ما از اصول مهندسی حاکم بر طراحی موجودات زنده، که می توان آنها را به عنوان ماشین هایی که توسط جریانات تکاملی ساخته شده در نظر گرفت، را جمع بندی می نماید… زیست شناسی تکاملی مدرن در واقع یک “نظریه طراحی موجود زنده” را بنا می نهد.
من این دیدگاه را بسیار فراگیر تشخیص می دهم، که همه ناشناخته ها درباره اینکه چگونه ژن ها تغییر می کنند، چگونه بر ویژگی های جسمی و ذهنی منطبق می شوند، و کل مراحل تکامل که در طی آن بدن ها و ذهن ها شکل می گیرند را در اختیار می گذارد. به طور خلاصه، زیست شناسی تکاملی امروزی با یک نظریه طراحی خوب از کار در آمده فاصله دارد.
چه مکانیسم های تکاملی در تبیین ویژگی ها مطرح اند؟
هر زیست شناس جدی اعتقاد دارد که انتخاب طبیعی مکانیسم اصلی تغییر تکاملی بوده است: داروین و بسیاری بعد از او تبیین هایی قانع کننده و آزمودنی برای بسیاری از ویژگی ها از منظر انتخاب طبیعی به دست داده اند.
اما این تنها مکانیسم نیست؛ گزارش هایی که فقط بر انتخاب طبیعی تمرکز دارند تنها بخشی از داستان هستند. خود داروین گفت: “من قانع شده ام که انتخاب طبیعی راه اصلی اما نه انحصاری تعادل است.” بسیاری از تکامل گراها امروزه با این جمله موافق اند. استیون جی گولد، نایلز اِلدرج، ریچارد لِونتین، استوارت کافمن، و برایان گودوین نام هایی هستند که اغلب به عنوان قوی ترین پشتیبانان در نظر گرفتن علل مختلف تغییر تکاملی آورده می شوند. این افراد و دیگران(از جمله خود داروین) نامزدهایی به جز انتخاب طبیعی برای مکانیسم های مهم پیشنهاد کرده اند که منتج به تعادل در موجودات زنده می شوند. بعضی نامزدها که پیشنهاد شده اند، تکامل خنثی(که در آن موجودات زنده به روشی خنثی و غیرسازگار شده تغییر می کنند)، فشارها و اثرات تکامل، اتفاقات تاریخی، انحراف ژنتیکی، تنظیم ژنتیکی و به طور کلی تر(و روشن تر) “خودتنظیمی” می باشند.
علی رغم نام گذاری گمراه کننده جنبه های مختلف مباحث روان شناسی تکاملی(روان شناسان تکاملی به نام های “فوق داروینی ها” خوانده و به شایع کردن “سازگارگرایی پیش پاافتاده” محکوم، و به مخالفان شان برچسب “ضد انتخاب گرا” و “ناباوران به داروین” زده شده)، همه دست اندرکاران(و تقریباً همه تکامل گراها) اتفاق نظر دارند که هر کدام از این مکانیسم ها به نسبتی دخیل هستند و برای درک کامل این که ویژگی ها از کجا آمده و چگونه سامان یافته اند، نیاز به در نظر گرفتن همه آنها است. به عنوان مثال، اگر بعضی از آن مکانیسم ها متفاوت یا بعضی اتفاقات تاریخی طور دیگری بودند، ممکن بود زبان انسان ساختار متفاوتی داشته باشد. صحبت کردن در این مورد سخت است زیرا ما فقط یک نمونه از زبان بشری تکامل یافته داریم. مناقشات اصلی درباره اهمیت نسبی هریک از این مکانیسم ها در شکل دادن ویژگی های خاص است و اینکه ما چگونه تشخیص می دهیم که کدام مکانیسم ها کدام نقش ها را داشته اند. مثلاً در حالی که پینکر و توبی و کازمایدز استدلال می کنند که واحدهای پیچیده ذهنی فقط می توانسته اند از طریق انتخاب طبیعی شکل گرفته باشند، نظر گولد این است که انتخاب طبیعی باعث بزرگ شدن مغز انسان شد، اما بیشتر خصوصیات و قابلیت های ذهنی ما می توانند spandrel یعنی عوارض جانبی غیرسازگار شده ساختن یک وسیله با چنین پیچیدگی ساختاری باشند.
کافمن چنین استدلال می کند که همان طور که مواردی که مورد تکامل قرار می گیرند پچیده تر می شوند(و ویژگی های ذهنی مطمئناً در میان پیچیده ترین آنها هستند)، همچنین اصول خود تنظیمی به طور فزاینده ای نقش ممانعت کننده بازی می کنند.
پینکر این مناقشات را قانع کننده نمی بیند: “اینکه یک شکل، محصول خوش شانس انحراف یا حرکتی ناآزمودنی، و نتیجه ای است که موقتاً معلول یک مقدمه است و بد فهم شده، ادعای بی دلیل است.
به یک معنا گفتن این حرف کاملاً درست است. گولد و لونتین از مفهوم “محصول جانبی غیرسازگار شده” برای توضیح جنبه های مورفولوژی یک گونه از حلزون ها به طرز قانع کننده ای استفاده کردند، اما این با توضیح همه چیز درباره مغز انسان با آن مفاهیم خیلی فاصله دارد، و گولد برای فرضیاتش در این زمینه دلیلی ندارد. به همین صورت، کافمن نشان داده است که انواع خاصی از شبکه های به هم پیوسته، بعضی فرم های خود تنظیمی را به نمایش می گذارند، اما دوباره این با یک نظریه که توضیح می دهد چگونه خود تنظیمی می تواند ویژگی های خاص ذهنی را شکل دهد، بسیار فاصله دارد. به طور خلاصه، در حالی که این نامزدها برای مکانیسم های تکاملی جای گزین، به عنوان منشأ اصلی تغییر پیشنهاد شده اند، هیچ یک از مدافعان شان هنوز توضیحاتی درباره پدیده های روان شناختی خاص یا سایر ویژگی های پیچیده مشابه بر اساس هیچ کدام از آنها پیشنهاد نداده اند.
اما طرف دیگر می تواند به خوبی و به طور یکسان چنین استدلال کند که وقتی شناخت ما از شالوده چنین ویژگی هایی به عنوان ساختارهای مغزی یا ژن ها، و همچنین چگونگی عمل کرد انتخاب طبیعی بر روی چنین ویژگی های پیچیده این قدر کم است، تأکید صرف بر اینکه ارگان ذهنی پیچیده ای مانند زبان، یا پدیده روان شناختی یا فرهنگی کمی شناخته شده ای مثل تمایل به رفتن به جنگ، محصولات انتخاب طبیعی هستند، فقط یک “ادعای بی دلیل” است. به عبارت دیگر، هنوز هیچ یک از طرفین، نظریه های مکانیسم های تکاملی که بتواند پدیده های روان شناختی را به طرزی اقناع کننده توضیح دهد را به خوبی از کار درنیاورده است.
اصول روان شناسی تکاملی
چارلز داروین و هربرت اسپنسر[3] اولین متفکرانی بودند که از دیدگاه تکاملی فکر و رفتار روان شناختی طرفداری کردند. داروین(۱۸۵۹) نوشت: در آینده این دیدگاه که فرایندهای ذهنی به صورت تدریجی تکامل یافته اند، به صورت گسترده تری پذیرفته خواهد شد. ویلیام جیمز به این دیدگاه اتکا کرد و اظهار داشت که روان شناسي باید به جای بخش های ذهن بر کارکرد آن تمرکز کند.
ویلسون[4] از ادغام علوم زیست شناسی و اجتماعی دفاع کرد و جنبش خود را زیست شناسی اجتماعی نامید. اصطلاح روان شناسی تکاملی در سال ۱۹۷۳ توسط مایکل جیسلین[5] وضع شد و سپس توسط جان توبای[6] انسان شناس و لدا کاسمیدس[7] روان شناس در اوایل دهه ۱۹۹۰ عمومیت یافت. اصطلاح روان شناسی تکاملی را می توان به صورت مطالعه علمی فکر و رفتار انسان از دیدگاه تکاملی تعریف کرد که بر چهار سوال مهم تمرکز دارد:
- چرا ذهن انسان به این صورتی که هست طراحی شده و چگونه به شکل کنونی خود در آمده است.
- چگونه ذهن انسان طراحی شده است، یعنی اجزا و ساختار کنونی آن چیست؟
- اجزای ذهن چه وظیفه ای دارند و برای انجام دادن چه کاری طراحی شده اند؟
- چگونه این ذهن تکامل یافته و محیط کنونی چگونه با ژنتيك، برای شکل دادن رفتار انسان تعامل می کنند؟
نظریه تکاملی شخصیت
از ابتدا تا آخر قرن بیستم، نظریه پردازان شخصیت به سمت نظریه های کوچک تر و مشخص تری گرایش یافتند که بر جنبه های واحدی از شخصیت تمرکز می کنند. نظریه تکامل فرض می کند که منشا واقعی صفات، به دوران نیاکانی بر می گردد. منشا واقعی شخصیت تکامل است، بدین معنی که شخصیت توسط تعامل بین محیط همواره متغیر و بدن و ذهن تقريبا ثابت ایجاد می شود. نظریه تکامل یکی از معدود نظریه های جدید شخصیت است که سعی دارد بار دیگر دیدگاه بزرگ شخصیت انسان را توضیح دهد. تکامل با این فرض شروع می شود که اعضای هر گونه ای با یکدیگر تفاوت دارند.
طبیعت و تربیت شخصیت
شخصیت کلا به تفاوت های با ثبات و منحصر به فرد بین افراد در نحوه ای که فکر و رفتار می کنند مربوط می شود. حالت ها و فرایندهای درونی، از سیستم های زیستی و فیزیولوژیکی گرفته تا صفات شخصیت، از درون داد ناشی از محیط اتفاق می افتند. هیچ یک نمی تواند بدون دیگری عمل کند، هرچند تاریخ روان شناسی عمدتا تاریخ طبیعت در برابر تربیت است.
در یک سو چیزی که باس[8]خطای موقعیت کارکردی[9]نامید وجود دارد یا گرایش به فرض کردن اینکه محیط به تنهایی می تواند رفتار را بدون مکانیزم درونی با ثبات، ایجاد کند. بدون وجود مکانیزم های درونی هیچ رفتاری نمی تواند وجود داشته باشد. در سوی دیگر، چیزی که روان شناسان اجتماعیخطای اسناد اساسی[10]نامیده اند وجود دارد که گرایش ما را به نادیده گرفتن نیروهای موقعیتی و محیطی هنگام توجیه کردن رفتار دیگران و به جای آن تمرکز بر صفات درونی توصیف می کند. در واقع، هریک از این دیدگاه ها به تنهایی ناقص است. مکانیزم های تکامل یافته نمونه های خوبی از تعامل طبیعت و تربیت هستند، زیرا آنها فقط در پاسخ به محیط و درون داد ناشی از آن وجود دارند.
تکامل در مجموع به طور ذاتی، تعامل بین زیست شناسی و محیط است(طبیعت و تربیت). یکی از ويژگيهاي اساسی نظریه تکامل شخصیت این است که ویژگی های انطباقی، آمادگی ها یا صفات پایدار و منحصر به فرد رفتار کردن به شیوه های خاص در موقعیت های خاص را شامل می شوند، که به عبارت دیگر، صفات شخصیت هستند.
انگیزش و هیجان به عنوان مکانیزم های تکامل یافته
دو هدف و انگیزه که به عنوان مکانیزم های تکامل یافته عمل می کنند، قدرت و صمیمیت هستند. این سایق ها چند شکل به خود می گیرند؛ به طوری که قدرت، شکل پرخاشگری، سلطه گری، پیشرفت، مقام و صمیمیت شکل عشق، محبت و دلبستگی به خود می گیرد. روان شناسی تکاملی به این سایق ها با عنوان سازگاری ها اشاره می کند، زیرا آنها به طور مستقیم بر سلامت و بهزیستی فرد تاثیر می گذارند.
آنها به طور مستقیم فرد را نسبت به موقعیت هایی که برای بهزیستی او زیان آور یا مفید هستند، هشیار می کنند. اگر رویدادی برای بهزیستی فرد زیان آور باشد، نوعی هیجان منفی تجربه می شود. همچنین اگر رویدادی اتفاق افتد که برای بهزیستی فرد مفید باشد، نوعی هیجان مثبت روی می دهد.
انگیزش و هیجان به طور مستقیم با صفات شخصیت پایدار ارتباط دارند. اگر کسی به طور منظم برای موفق و برنده شدن در مسابقات برانگیخته شده باشد و به دنبال مقام باشد، در این صورت آن فرد را سلطه طلب یا قدرت گرا می خوانیم. انگیزش بخشی از شخصیت است.
منشا تفاوت های فردی
باس و همکار او هیدی گریلینگ[11] چهار منبع مجزای تفاوت های فردی را مطرح کردند. در اصل این منابع تفاوت؛ به طبیعت و تربیت می رسند.
الف) منابع محیطی تفاوت های فردی انطباقی
1- درجه بندی تجربه اولیه
2- فراخوانی موقعیت بادوام
3- تخصصی کردن جایگاه راهبردی
ب) منابع ارثی تفاوت های فردی انطباقی
۱- ارزیابی انطباقی ویژگی های ارثی خویشتن
۲- راهبردهای انطباقی وابسته به فراوانی
۳- راهبردهای ارثی وابسته به شرایط مداوم
ج) منابع غیر انطباقی تفاوت های فردی
۱- تغییرات ژنتیکی خنثی
۲-پیامدهای جانبی تنوع انطباقی تصادفی
د) منابع ناسازگارانه تفاوت های فردی
۱-نقایص ژنتیکی
۲-توهین ها/ آسیب محیطی
منابع محیطی
یکی از منابع محیطی تفاوت های شخصیت، چیزی است که باس آن رادرجه بندی اولیه[12]نامید که منظور او این است که تجربیات کودکی احتمال برخی راهبردهای رفتاری را از راهبردهای دیگر بیشتر می کند. نمونه ای از این درجه بندی این است که اگر افراد بدون حضور پدر، بزرگ می شدند، به احتمال بیشتری در سن پایین از لحاظ جنسی فعال می شدند و در نوجوانی و بزرگ سالی، همسران بیشتری داشتند.
نمونه دیگری از درجه بندی اولیه راهبردهای انطباقی، سبک دلبستگی است. دلبستگی بین مراقبت کننده و کودک اصولا انطباقی است. بچه بدون این دلبستگی در چند هفته اول عمر زنده نمی ماند و احتمالا روابط مشابهی را در بزرگ سالی برقرار خواهد کرد.
دومین منشا محیط که موجب تفاوت های فردی می شود،تخصصی کردن جایگاه متناوب[13]است، بدین معنی که افراد مختلف آنچه آنها را از دیگران برجسته می کند می یابند تا توجه والدین یا همسر بالقوه را جلب کنند. یک نمونه از تخصصی کردن جایگاه در ترتیب تولد دیده می شود. کودکان در ترتیب تولد مختلف، به سمت شخصیت ها، تمایلات و فعالیت های متفاوتی گرایش دارند، زیرا این تنها راه برای جلب توجه والدین آنهاست.
منابع ارثی/ ژنتیکی
توارث پذیری درجه ای است که یک صفت تحت تاثیر ژنتیک قرار دارد. تیپ بدن، ریخت صورت، و درجه جذابیت جسمانی به عنوان منابع ارثی تفاوت های فردی عمل می کنند. یعنی، مردان عضلانی یا مردانی که ظاهر مردانه و سلطه گر دارند، بیشتر توجه زنان را جلب خواهد کرد.
منابع غیر انطباقی
برخی از منابع تفاوت های فردی، به نفع زنده ماندن یا موفقیت در تولید مثل نیستند و از این رو، با عنوان غیر انطباقی طبقه بندی شده اند. رایج ترین منبع غیر انطباقی تفاوت های فردی،تغییرات ژنتیکی خنثی[14]است که اغلب شکل جهش های ژنتیکی به خود می گیرند. آنها ممکن است به طور نامحدودی در مخزن ژن باقی بمانند تا اینکه فشارهای انتخاب طبیعی یا جنسی آنها را حذف کنند.
منابع ناسازگارانه
صفات ناسازگارانه آنهایی هسند که به طور فعال به شانس زنده ماندن یا افزایش جذابیت جنسی فرد صدمه می زندد. این صفات می توانند از منابع ژنتیکی یا محیطی ناشی شوند. یک منبع ژنتیکینقص ژنتیکیاست، اما در این مورد، جهش برای فرد زیان آور است. منبع محیطی درآسیب محیطیدیده می شود، مانند صدمه مغزی یا نخاعی که می تواند به تفاوت های فردی ناسازگارانه نیز منجر شود.
برداشت از انسان
به سختی می توان گفت که نظریه تکامل به کدام سمت مجادله خوش بینی-بدبینی گرایش دارد. این نظریه عمدتا توصیفی است. نظریه تکامل دیدگاه پیچیده ای در مورد سوال جبرگرایی در برابر اراده آزاد دارد. از نظر منتقدان، فرض رایج نظریه تکامل کاملا جبرگرایانه است، زیرا رفتار را بر حسب گذشته تکامل یافته و تاثیر ژنتیکی توضیح می دهد. در رابطه با سوال علیت در برابر غایتمندی روشن است که نظریه تکامل قویا به سمت علیت این معادله گرایش دارد.
وبلاگ حاضر به دنبال گلچینی از مطالب و محتوای روانشناسی کاربردی و مفید برای شما عزیزان است و در این مسیر تلاش می شود منابع مطالب تا حد امکان برای شما عنوان و درج گردد